تبليغاتX
دانشجویان سوسیالیست دانشگاه آزاد تبریز

دانشجویان سوسیالیست دانشگاه آزاد تبریز

بيانيه نشريه دانشجويی بذر
به مناسبت آغاز سال تحصيلی جديد

چيزی به شروع سال تحصيلی 88 ـ 87 نمانده است. در اين روزها هم شاهد شور و شوق سال اولی ها هستيم و هم تأمل و انتظار سال بالايی ها. شايد صحبت از اين تقسيم بندی فرعی در آغاز نوشته ای كه نام ”بيانيه“ بر خود دارد، عجيب باشد. شايد به شكل سنتی می بايست از اوضاع عمومی سياسی و صف بندی ها و سياست های طبقاتی مختلف در مورد جنبش دانشجويی شروع می كرديم. اما با اشاره به تازه واردها و قديمی ترها چندان بيراه نرفته ايم. در شروع سال تحصيلی، ما عملاَ با دو موج روبروييم. جنبش دانشجويی تحت تاثير برخورد و آميزش اين دو موج قرار دارد:
نيروی جديدی كه ناگهان خود را از حصار استبدادی مدرسه و فشار و محدوديت سنتی خانواده رها می بيند، در دانشگاه جستجوی آزادی انديشه و عمل، آزادی اعتراض را آغاز می كند. در مورد بسياری از اين دانشجويان جديد، جابجايی جغرافيايی صورت می گيرد و گام  آغازين برای بريدن از محيط بسته ”شهر من“ برداشته می شود. تأثيرات اين حركت را به ويژه بر دانشجويان دختر دست كم نگيريم. اين نيروی تازه وارد، شتاب و توان انفجاری بيشتری دارد. تازه واردها، به ويژه دختران، آماج عمده طرح های كنترل و سركوب اجتماعی و فرهنگی حكومت بوده اند. چماق ”امنيت اخلاقی“ بيش از همه بر سر اينان كوبيده شده است. پس بايد هم برای انفجار مستعدتر باشند. به علاوه، امسال با حق كشی رسوايی آور حكومت در مورد شرايط پذيرش دانشجو تحت عنوان "سياست بومی کردن دانشگاهها" روبرو هستيم كه عامدانه دانشجويان شهرستانی و عموماَ محروم را هدف گرفته است. بنابراين، دور از انتظار نيست كه موج سال اولی های امسال، كفری تر و معترض تر از هميشه باشد.
اما موج دوم از ميان كسانی سر بلند می كند كه تجربه مبارزات و اعتراضات سياسی و صنفی دانشجويی را به شكل مستقيم و غير مستقيم دارند. اينان به درجات مختلف با ادبيات و شعارها و شيوه های مبارزاتی آشنايند و درك عملی تری از پيشروی، عقب نشينی، پيروزی، شكست، پايداری، كم آوردن، هزينه دادن، ستاره دار شدن، همبستگی و تشكل دارند. در مورد اينان، جستجوی آزادی انديشه و عمل و اعتراض، به سطحی بالاتر جهش كرده؛ جای خود را به جستجوی راه و نقشه و ابزار رهايی سياسی و اجتماعی داده است. در چهره اين موج، يكدستی و هم شكلی اوليه را نمی بينيم. جای آن را سايه روشن هايی گرفته كه می رود به گرايش های مشخص و متمايز طبقاتی تبديل شود.
جنبش دانشجويی متأثر از برخورد، آميزش و رابطه ديالكتيكی اين دو موج است. دو موجی که در پيوند با يکديگر و آموزش از هم  می توانند نقش کارسازی ايفا کنند. در ادبيات سياسی از جنبش دانشجويی تعابير گوناگون شده است: ”وجدان آگاه جامعه“، ”سنگر آزادی“، ”سنگر هميشگی اعتراض“، ”بازتاب خواسته های جنبش عمومی مردم“. اما بگذاريد امسال از جنبش خود با عنوان ”جنبش جريان ساز“ ياد كنيم. اين همان نامی است كه اين روزها، حكومت در مورد جنبش دانشجويی به كار می برد و ”جريان سازی“ را به عنوان جرم بزرگ جنبش ما معرفی می كند. مقامات حكومت اسلامی دارند برای ما خط و نشان می كشند كه هرگونه تلاش برای جريان سازی در دانشگاه ها، به ويژه از نوع سياسی اش، را به شدت سركوب خواهند كرد. اين حرف نشانه وحشت آنان از رسالتی است كه جنبش دانشجويی می تواند و می بايد به دوش گيرد. طی چند سال گذشته، جنبش ما در مواردی توانسته به ايفای صحيح و مؤثر اين نقش نزديك شود. بازگويی و بازبينی چند مورد را مفيد می دانيم:

■ بعد از نزديك به دو دهه سكوت و ركود ناشی از سركوب خونين جنبش انقلابی، و در ميان عربده های بورژوازی بومی و بين المللی مبنی بر ”مرگ كمونيسم“، بخش چپ جنبش دانشجويی موفق شد با طرح ديدگاه ها و شعارهای متفاوت به همگان اعلام كند كه آرمان كمونيسم و ايده های سوسياليستی زنده است و عليرغم كارزار سركوب و كشتار و دروغ حاكمان، مرتباَ در بطن جامعه بازتوليد می شود. اين يك اقدام خلاف جريان، يك حركت جريان ساز اساسی، از سوی بخش چپ جنبش دانشجويی بود. حركت آغاز شد، ادامه يافت و هر سال نيروهای جديد، تازه نفس، آگاه و راديكالی را به درون خود جذب كرد.

■ طی دو سه سال گذشته، هيأت حاكمه ايران از يك طرف و دولت های امپرياليستی به ويژه آمريكا از طرف ديگر تلاش كرده اند صحنه سياست جهانی و منطقه ای را برابر توده های مردم، دو قطبی تصوير كنند؛ كه يك سوی آن بنيادگرايان اسلامی قرار دارند و در سوی مقابل، سرمايه داری امپرياليستی. هر يك از اين دو نيرو برای اين كه بتوانند توده ها را در جدال و كشمكش ارتجاعی خود به گوشت دم توپ تبديل كنند، می خواهند به مردم بقبولانند كه چاره ای جز انتخاب از بين اين دو قطب ندارند. در مقابل اين تبليغات فريبكارانه، بخش های مختلف جنبش چپ دانشجويی كوشيدند پرچم جريان سوم، نيرويی مستقل كه عليه ارتجاع و استبداد داخلی و نيروهای امپرياليستی است را برافرازند. اين يك حركت جريان ساز است كه تا همين حالا، خيلی از طرح های فريبكارانه رژيم اسلامی برای كشيدن مردم به زير پرچم خود تحت عنوان ”وحدت و منافع ملی“، و نيز نقشه های امپرياليسم آمريكا برای جذب مردم ناراضی زير چتر ”دمكراسی“ ادعايی اش را با دردسر روبرو كرده است.

■ در آذر ماه سال گذشته، حكومت در يك طرح حساب شده، ده ها فعال سرشناس را عمدتاَ از طيف چپ جنبش دانشجويی دستگير كرد و تحت فشارهای روحی و جسمی شديد قرار داد تا از كل جنبش دانشجويی به ويژه جريان راديكال آن زهر چشم بگيرد. اولين عكس العمل به اين موج سركوب، پايداری و پيگيری مبارزان دستگير نشده در برگزاری تظاهرات های ويژه روز دانشجو بود. با ادامه دستگيری ها، حكومت گمان می كرد كه سر جنبش دانشجويی را قطع كرده، فعلاَ خود را از اين دردسر خلاص كرده است. اما به فاصله چند هفته، آتشفشان جنبش دانشجويی از دهانه های ديگر، و با حضور نيروهای تازه نفس در استان های مختلف، حول موضوعات سياسی و اجتماعی و صنفی، فوران كرد. بدون شك هيچ ارتباط تشكيلاتی و هماهنگی سازمان يافته پشتوانه اين مبارزات نبود (و اين كماكان يك كمبود و نقطه ضعف مهم جنبش دانشجويی است)؛ اما انعكاس تضادهای حاد و برانگيزاننده طبقاتی و اجتماعی در صفوف دانشجويان و نيز انتقال نسبتاَ سريع و وسيع اخبار مبارزاتی، باعث شده كه اين شعله خاموشی نگيرد و جنبش دانشجويی عملاَ موج از پی موج پيشروی كند. در همين بستر بود كه مبارزه مهم زنجان شكل گرفت. اين مبارزه كه در اعتراض به اقدام حيوانی يك مقام ”فرهنگی ـ ارشادی“ دانشگاهی برای تعرض و تجاوز جنسی به يك دختر دانشجو بر پا شد، بار ديگر نقش جريان ساز جنبش دانشجويی را به نمايش گذاشت. افشاگری در مورد اين واقعه كه جرقه اش را ابتكار عمل شجاعانه آن دختر دانشجو زد، باعث شد كه موضوع به سرعت از چارچوب دانشگاه خارج شده، به ايجاد يك فضای اعتراض عمومی بينجامد. اين واقعه، زشتی و عمق ستم جنسيتی كه يكی از ستون های نظام طبقاتی مردسالار و ايدئولوژی زن ستيز حاكم بر جامعه است را آشكارا در مقابل ديدگان همه قرار داد. عكس العمل خشمگينانه جنبش دانشجويی به اين واقعه، موضوعات مهمی مانند ماهيت ايدئولوژی و اخلاق حاكمان، پوچی و فريبكاری تبليغات ارشادی و معنوی آنان، و عملكرد تبهكارانه مجريان كنترل و سركوب در دانشگاه ها را رو آورد.

همه اين نمونه ها، درس هايی را برای ادامه راه جنبش دانشجويی و به ويژه فعالين چپ و راديكال آن در بر دارد. بی ترديد، تلاش عناصر پيشرو اين جنبش برای تشخيص و جذب آرمان و دورنمای انقلابی، نگرش روشن طبقاتی و اتخاذ شيوه های صحيح در سازماندهی مبارزات و سازمان يابی مبارزان، بايد هسته مركزی فعاليت ها باشد. پيگيری و پايداری، تكامل و جهش جنبش دانشجويی در گرو چنين تلاش و اقدامی است. دانشجويانی كه با آرمان كمونيسم و افق سوسياليسم آشنا شده اند و در اين راه گام می زنند، بار سنگين اين تلاش را آگاهانه بر دوش می كشند. پيشروی در اين راه، بدون قبول شكست ها و ضربه ها و عقبگردها، بدون جمعبندی و درس گيری علمی و همه جانبه و روشن بينانه از آنها، ناممكن است. اين الفبای مبارزه است. تجربه به ما نشان می دهد كه محافظه كاری، آيه ياس خواندن و نصايح ”پدرانه“كردن به هنگام ضربه و شكست راهگشا نيست كه هيچ، باعث بی اعتمادی به راه انقلابی و تقويت رفرميسم و سازشكاری خواهد شد.  تجربه به ما نشان می دهد كه تلاش برای تبديل جنبش دانشجويی به دنبالچه و ”پشت جبهه“ يك تشكيلات يا حتی يك جنبش اجتماعی، اقدامی كوته بينانه است كه با خصلت و خصوصيات چند گرايشی، مستقل و دمكراتيك جنبش دانشجويی در تضاد است. چنين تلاشی، عناصر پيشرو و تشكل های مبارز دانشجويی را از پيوند با توده های دانشجو و ايجاد اتحادها و ائتلاف های مبارزاتی مورد نياز جنبش دانشجويی باز می دارد؛ راه نفوذ و تاثيرگذاری بخش راديكال و چپ جنبش را می بندد و ناخواسته راه را برای تشكيل ائتلاف های رفرميستی و حتی سازشكارانه و ارتجاعی در صفوف دانشجويان باز می گذارد. تجربه عملی و علم به ما نشان می دهد كه فرقه گرايی و جزم گرايی با پيشروی و تكامل و نوگرايی دائمی در تضاد است؛ و در عمل مبارزاتی نيز نتيجه ای جز پراكندگی و دلسردی و سر به سنگ خوردن نيروهايی كه می توانند و بايد حول هدف و سياستی واحد حركت كنند به بار نخواهد آورد. تجربه نشان می دهد كه جنبش دانشجويی با انگشت گذاشتن روی موضوعات و پيش گذاشتن شعارهايی كه با تضادهای مهم و حاد سياسی و اجتماعی پيوند خورده، و اعلام ضديت با انواع ستمگری ها می تواند دامنه خود را گسترش دهد و در جامعه، جريان ساز شود.
اما در سال تحصيلی جديد از طرح های پيشگيرانه حكومت برای مهار دانشگاه و سركوب جنبش دانشجويی هم نبايد غافل شد. كميته های انضباطی و ستاره دادن ها، تعليق ها و اخراج ها، حبس ها و شكنجه ها، سياست های شناخته شده و مرسوم جمهوری اسلامی در سال های اخير بوده است. به نظر می آيد كه حكومت با مشاهده تداوم و باز زايی جنبش دانشجويی، به ويژه جريان راديكال و چپ در آن، امسال تصميم دارد شيوه های ديگری را برای تسلط بر فضای دانشگاه ها امتحان كند. شايد يكی از دلايل هرج و مرج و بروز رسوايی در نحوه پذيرش دانشجو و نوآوری در ”سهميه بندی“ كنكور امسال، زمينه سازی برای گسيل نيروهای بسيجی تحت عنوان دانشجو بوده تا بلوك های ”دانشجويی“ اعتصاب شكن و سركوبگر اعتراضات را تشكيل دهند.
افزون بر اين می خواهند با برجسته کردن نقش مذهب در نظام آموزشی کشور و اعمال سخت گيريهای بيشتر در اين زمينه، راه را برای فوق ارتجاعی کردن فضاهای آموزشی هموار کنند. تا راحتتر بتوانند طرحهای ارتجاعی مانند تفکيک جنسيتی در دانشگاهها را عملی کنند و يا بر اقليتهای مذهبی چون بهائيان فشار وارد آورند. که يک نمونه شرم آور آن محروم کردن فرزندان آنان از ادامه تحصيل است.
و بالاخره، سال تحصيلی 88 ـ 87، سال رويارويی با ”توطئه های بزرگ“ هم هست. اين را چندی پيش، رئيس جمهور اسلامی هم گفت! البته منظور او جو سازی برای مشروع جلوه دادن دولتش بود؛ اما منظور ما طراحی توطئه های بزرگی است كه جنبش عمومی مردم و البته جنبش دانشجويی را تهديد می كند. انتخابات رياست جمهوری اسلامی در راهست و از هم اكنون كارزار تداركاتی ـ تبليغاتی و يارگيری جناح ها آغاز شده است. سرانجام اين انتخابات، نامعلوم و مبهم است. تنها چيزی كه روشن است و به صراحت بايد اعلام كرد اينست كه مردم هيچ منفعتی از مشاركت در اين بازی تكراری و ارتجاعی ندارند. هر چه به زمان برگزاری انتخابات نزديكتر می شويم، مسلماَ بر حجم تبليغات و ”افشاگری“های جناح ها و مقامات حكومتی عليه يكديگر و بر ميزان وعده های فريبكارانه آنها اضافه می شود. هر چه جلوتر می رويم، ترفندها برای كشيدن توده های مردم به زير پر و بال اين يا آن ائتلاف حكومتی بيشتر می شود. و اگر جنبش دانشجويی، جريان ساز است كه هست، جناح های حكومت حتماَ برای مهار و يا منحرف كردن اين جنبش، بيش از پيش تلاش خواهند كرد. هر دو جناح، هر اندازه هم كه دعواها و رقابتهايشان بالا بگيرد، خواهند كوشيد جنبش دانشجويی را از تبليغ سياست تحريم انتخابات باز دارند. آنها متحدانه به گرم كردن تنور انتخابات و دامن زدن به توهم تغيير در چارچوب نهادها و سياست های همين نظام خواهند پرداخت. در عين حال، هر جناح به كمك نمايندگان و متحدانش در دانشگاه ها تلاش خواهند كرد بخش هايی از دانشجويان را به نيروی فعال ستادهای انتخاباتی خود تبديل كنند. در اين ميان، ”اصلاح طلبان” حكومتی به ياری متحدان ملی ـ مذهبی شان در ميان دانشجويان، حتماَ برای سوءاستفاده از خصلت جريان ساز جنبش دانشجويی تلاش خواهند كرد. جريان انتخابات رياست جمهوری اسلامی به هر شكل كه جلو برود، بدون شك يك موضوع مهم برای افشای کليه جناحهای حکومت در سال تحصيلی جاری خواهد بود.
با توجه به اوضاع كنونی و تجربيات تاكنونی، پيام اساسی ما به ياران چپ انقلابی انديش در جنبش دانشجويی اينست:
 
▲ بدون پی ريزی يك نبرد ايدئولوژيك و پيگيری آن در مسير طولانی مبارزات سياسی و اجتماعی، نمی توانيم انتظار پيروزی بر طبقات و قدرت های مسلطی را داشته باشيم كه جامعه را هر دقيقه و هر لحظه با ايدئولوژی های خود بمباران می كنند.
دانشجويانی كه می خواهند اين مبارزات را بر اساس ديدگاه و شناخت و روش ماركسيستی انقلابی پيش ببرند، بايد شجاعانه پرچم نبرد ايدئولوژيك را عليرغم تهديدها و تحريك ها و بر چسب زدن های مرسوم به دست بگيرند. با علم به مصاف خرافه بروند. با چراغ ماترياليسم راه را روشن و خالی از سايه های اوهام و توهمات ماوراء الطبيعه كنند. با سلاح ديالكتيك، جزم ها را به زير كشند، پديده های زمينی و تخيلات آسمانی را بشكافند و ماهيت و علل هر يك را آشكار كنند. بايد جرأت كنيم و بر اين صحنه، معصيت آميزترين ترانه ها را بخوانيم.

▲ ما به عنوان فعالين چپ دانشگاه بايد اين واقعيت را درك كنيم كه بدون نوسازی مداوم ديدگاه و ايده ها و روش ها، بدون جمعبندی از دستاوردها و شكست ها در انقلابات و تجارب انقلابی گذشته، بدون گسترش ديدگاه انتقادی علمی در ارزيابی ايده ها و عملكردهای انقلابی تاكنونی، بدون تكامل تئوريك در محك زدن و شناختن مقولاتی مانند سوسياليسم، كمونيسم، طبقه، دولت، ديكتاتوری و دمكراسی و ... نتيجه ای جز انجماد فكری و بن بست عملی به دست نخواهيم آورد.
ما بايد تلاش کنيم به پرسش های نظری تلنبار شده از گذشته و پرسش هايی كه در جريان پيشرفت مبارزه و تغيير و تحول اوضاع مطرح می شود، پاسخ دهيم. اين مهم فقط می تواند با سازماندهی آگاهانه مباحثه، نقد، پژوهش و مبارزه عميق و صريح و رفيقانه پيش برود. باشد تا دانشگاه را به عرصه چشم نواز اين فعاليت تبديل کنيم و اين جريان سازی تعيين كننده و درازمدت انجام گيرد.


با توجه به اوضاع كنونی و تجربيات تاكنونی، ما همه دختران و پسران مبارز و آگاه را در دانشگاه ها فرا می خوانيم به:

▲ برپايی كانون ها و تشكل های مستقل دانشجويی و تحرک بخشيدن به فعاليت های فوق برنامه در دانشگاه و تشديد مبارزه برای تحقق مطالبات حق طلبانه خود.

▲ تلاش درجهت ايجاد محافل و انجمن های مبارزاتی و مطالعاتی و فرهنگی پيشرو، منجمله تشكل های ويژه دختران دانشجو و تشديد مبارزه عليه جدا سازی جنسيتی.

▲ به راه انداختن و توزيع ابتكاری نشريات دانشجويی با استفاده از امكانات علنی و نيمه علنی، انتشار شب نامه، نصب روزنامه های ديواری و شعارنويسی، و درست كردن وبلاگ ها و سايت های مترقی و آگاهگرانه برای جوانان دانشجو و دانش آموز.

▲ دامن زدن به مبارزه در حيطه فرهنگ و هنر برای اشاعه ايده های پيشرو و انقلابی و خلاف جريان. ترويج هنر زيرزمينی با اتكاء به خلاقيت و شور و هيجانی كه موج جديد با خود به دانشگاه می آورد.

▲ درك اهميت تشخيص اوضاع سياسی و تضادها و گره های اجتماعی، درك اهميت تدوين و تبليغ به موقع شعارهای سياسی عمومی. تبليغ و ترويج گسترده ضرورت اتحاد جنبش های اجتماعی گوناگون در برابر نظام حاكم و عليه هر شكل از ستم طبقاتی، جنسيتی، ملی و مذهبی.

▲ تاكيد بر اتحاد جنبش دانشجويی با جنبش كارگری، جنبش زنان، مبارزات معلمان و دانش آموزان.

▲ مبارزه پيگير برای جلوگيری از تبديل دانشگاه به پادگان، گورستان، مسجد و يا بلندگوی ايده های خرافی و ضد علمی.

27 شهريور
 

تبعیض جنسیتی در انتخاب رشته ی دانشگاه آزاد تبریز



تمام عرصه‌های یک جامعه ی مردسالار، عرصه ی ستم بر زن است!
در جامعه‌ای که زن جنس دوم و ضعیفه خطاب می‌شود، خواست رهایی زن پیش‌شرط هرگونه خواست مترقی می‌باشد. دانشگاه آزاد نیز به عنوان گوشه‌ای از دستگاه سرکوب-تبلیغ سیستم مرد-سرمایه‌سالار از هرگونه امکانی در جهت سرکوب دانشجویان دختر استفاده می‌کند. از فشارهای حراست بر پوشش دانشجویان، تحقیرهای هرروزه توسط استاتید «مرد» و دانشجویان «پسر» و مطالب تحقیرآمیز کتب درسی! تا سیستم انتخاب واحد. در سیستم انتخاب واحد اینترنتی دانشگاه آزاد تبریز، یک دانشجوی دختر یک روز بعد از انتخاب واحد دانشجوی پسر هم‌ورودی خود حق انتخاب رشته دارد، تا اساتید، زمان‌های برگزاری کلاس بهتر نصیب دانشجوی پسر شود. در انتخاب رشته ی اینترنتی هیچ دلیلی برای چنین کاری نیست (مانند همزمانی ورود و خروج دانشجویان دختر و پسر به اتاق آموزش و ...) جز اصل بدون پرده ی سرکوب و تحقیر زن!
 

تجمع کارگران در جلوی ساختمان شهرداری تبریز

دوشنبه سوم تیر جمعی از کارگران شهرداری تبریز با حضور اعتراضی خود در حالی که لباس کار را به تن داشتند، در صحن ساختمان شهرداری مرکزی تبریز، با دادن شعار "Šəhrdar cəvab ver" (شهردار جواب بده!) به بیان اعتراض خود پرداختند. به نظر می‌رسد دلیل این تجمع اعتراضی عدم پرداخت حقوق معوقه ی کارگران باشد.


تزهایی در مورد جنبش رهایی زنان

این مقاله با کمی تخلیص از نشریه ی حقیقت شماره ی ۳۹ نقل می‌شود:

تز اول - ستم جنسيتی معلول ستم طبقاتی نيست!

ايده رايج که "ستم جنسيتی معلول ستم طبقاتی است" نادرست است. ستم جنسيتی همزمان با ظهور تمايزات طبقاتی بوجود آمد ولی نطفه های آن در تقسيم کار اجتماعی قبلی بود؛ تقسيم کاری که بطور خودبخودی و بر حسب "طبيعت" ميان زن و مرد وجود داشت. وقتی تمايزات طبقاتی ظهور يافت، کار زن توسط مرد برای انباشت ثروت به انقياد کشيده شد. در تاريخ، اين اولين عمل به انقياد کشيدن کار ديگری برای انباشت ثروت بود. از آن زمان به بعد ستم بر زن به يکی از ساختارهای مهم جوامع طبقاتی از برده داری و فئوداليسم تا سرمايه داری بدل شد.

در نظام سرمايه داری، ستم بر زن معلول رابطه استثمارگرانه کارگر-سرمايه دار نيست. بلکه خود حاصل موقعيت کارِ زن در شبکه روابط اقتصادي-اجتماعی سرمايه داری است. ستم بر زن بخش مهمی از روابط توليدی در جامعه سرمايه داری (و جوامع ماقبل آن) بوده است.

روابط توليدی سرمايه داری را نمی توان به رابطه خريد و فروش نيروی کار ميان سرمايه دار و کارگر تقليل داد. اين رابطه يک بخش از روند استثمار و انباشت سرمايه داری است. خريد و فروش نيروی كار ميان سرمايه دار و كارگر در چارچوب روابط توليدی کلی تری که جايگاه فرودست و نابرابر زن يكی از مولفه های مهم آنست، انجام می گيرد. ستم بر زن يکی از شرايط اين خريد و فروش است. زيرا، كالائی بنام نيروی كار کارگر در يك فرايند كلی اجتماعی توليد می شود كه زنان از زائيدن تا ارائه خدمات خانگی نقشی تعيين کننده ای در آن دارند.

نظام سرمايه داری را بايد به صورت شبکه ای از روابط پيچيده اجتماعی ديد که کارکرد هر بخش آن برای توليد و باز توليد کل اين نظام ضروريست. تقليل کليه تضادهای اين نظام به تضاد ميان کارگر و سرمايه دار يا تابع دانستن تضادهای ديگر نسبت به اين تضاد، مانع از تعميق و تکامل درک از جامعه طبقاتی و انقلاب اجتماعی می شود.

روش "علت و معلولي" در شناخت از ماهيت و کارکرد پديده ها، يک روش جبرگرايانه و تقليل گرايانه است که شناختی يکجانبه و معوج از پديده ها بدست می دهد. اين روش در ميان بسياری از کمونيستها رايج بوده و تا کنون به جنبش کمونيستی صدمات زيادی زده است.

 
تز دوم - توليد فقط توليد وسايل معاش نيست!

کمونيستها بايد از درک محدود و سطحی از توليد و باز توليد سازمان اجتماعی بشر گسست کنند. رجوع مجدد به تحليل های ماترياليستی مارکس و انگلس در مورد پايه های مادی جامعه بشری بسيار ضروری است. مارکس و انگلس برای نخستين بار بر دو خصلت مهم توليد و باز توليد سازمان اجتماعی بشر انگشت گذاشتند: توليد وسائل معاش و توليد مثل. اگرچه وجه دوم اين حقيقت (يعنی توليد مثل) از جانب آنان مورد بررسی دقيق و همه جانبه قرار نگرفت. اما آنان سنگ بنای مهمی را در اين زمينه گذاشتند که انقلاب در تفکر بشر محسوب می شود. متاسفانه ادامه دهندگان مارکسيسم آن را پی نگرفتند. حتا برای دوران طولانی اين سنگ بنای مهم در محاق فراموشی فرو رفت.

بر خلاف دوران مارکس و انگلس، امروزه در ابتدای قرن بيست و يکم، برای ما قابل تصور است که بشر سرانجام بتواند روزی بر تقسيم کاری که خودبخودی بوده و توسط طبيعت بر دوش زن گذاشته شده، فائق آيد. اين تقسيم کار - يعنی توليد مثل - بذر فرودستی اوليه زنان را در خود داشت و هنوزنقش مهمی در اسارت زن در چنبره روابط ستم و استثمار مردسالارانه دارد؛ هنوز به نابرابريهای ميان زن و مرد دامن می زند؛ و در هر دوره از تکامل جامعه بشری، منبع توليد احساسات و افکار و رفتارهای خاصی بوده است.

تا زمانی که زن به عنوان ابزار توليد مثل عمل کند و جامعه از بدن او به مثابه ابزار توليد استفاده کند، روابط توليدی مشخصی حول اين "ابزار" شکل خواهد گرفت. روابطی که مهر عقب ماندگی نيروهای مولده (به معنی عدم جدائی از طبيعت در توليد) را بر خود داشته و فرودستی زن را تقويت می کند. توليد نوع بشر توسط زن روابط توليدی خاصی را به ظهور رسانده که کنترل بدن زن در مرکز آن است؛ روابطی که به آن مرد سالاری گفته می شود و در خانواده نهادينه شده است. اين روابط به موازات تغيير و تحولات جوامع طبقاتی دستخوش تغيير شده اند اما جوهر آن بقوت خود باقی است.

تاکيد بر وجه توليد مثل در توليد و باز توليد سازمان اجتماعی بشر برای حواله دادن رفع ستم بر زن به پيشرفت تکنولوژيک و برداشته شدن بار توليد مثل از دوش او نيست. بلکه برای درک عميقا ماترياليستی از مسئله زن و تاثيراتی است که بر کل حيات بشر می گذارد. برای آنست که ژرف تر از پيش ستم بر زن را بشناسيم و مفاهيم آن را در زمينه انقلابی که برای ريشه کن کردن آن لازم است درک کنيم. لازم به توضيح نيست که پيشرفت های تکنولوژيک در اين زمينه تاثيرات مهمی در زندگی زنان داشته است. برای مثال آنچه در دهه شصت ميلادی در کشورهای امپرياليستی به انقلاب جنسی و رهائی نسبی زنان از قيد و بندهای مردسالاری معروف شد بدون پيشرفت پزشکی در زمينه جلوگيری از بارداری قابل تصور نبود. بی دليل نيست که امروز مبارزه برای دسترسی به سقط جنين فوری و آزاد بخش مهمی از مبارزات زنان جهان است؛ مبارزه ای بسيار عادلانه که بازتاب شورش زن برای بدست آوردن کنترل بدن خويش است. بهمين طريق، مقابله طبقات حاکم و دستگاه های مذهبی با حق سقط جنين برای از دست ندادن کنترل بر اين "ابزار توليد" است.

اگر شناخت ما از پايه های عينی ستم بر زن همه جانبه تر شود و از زوايای گوناگون رابطه آن را با ستم طبقاتی دريابيم، محرک های انقلاب اجتماعی را بهتر درک خواهيم کرد؛ به درک روشن تری از تحول جامعه، راه دگرگون کردن آن، نائل خواهيم آمد؛ و نيروهای اجتماعی را که عميقا در ريشه کن کردن نظام سرمايه داری نفع داشته و ظرفيت اين ريشه کنی را دارند، بهتر تشخيص خواهيم داد!

نظام سرمايه داری نشان داد که نه تنها نمی تواند ستم بر زن را از ميان ببرد بلکه در بازتوليد آن نفع زيادی دارد. رفع ستم بر زن نيازمند جهشی عظيم است که مالکيت خصوصی بر ابزار توليد و مالکيت مرد بر زن مانع آن است.


تز سوم – طبقه کارگر مرد نيست!

کمونيستها بايد از اين درک سنتی که طبقه کارگر به مردان کارگر درون کارخانه خلاصه می شود، گسست کنند. اين درک شايد زمانی منطبق بر واقعيت بود اما ديگر بهيچوجه با واقعيات جاری جهان سازگاری ندارد. سرمايه داری از همان آغاز در سطح وسيع از نيروی کار زنان کارگر سود جسته است. زنان بخش مهمی از نيروی کار ذخيره را در نظام سرمايه داری تشکيل می دهند؛ هنگام رونق اقتصادی جذب بازار کار و مواقع بحران به خانه بازگردانده می شوند. اما افزون بر اين، طی چند دهه اخير روند گلوباليزاسيون، با شتابی گيج کننده زنان را بدرون بازار کار کشيده است بطوريکه گفته می شود، بازار کار در حال "زنانه" شدن است. بی اعتنائی به اين بخش از طبقه کارگر نه تنها به تضعيف اتحاد طبقاتی کارگران منجر می شود بلکه نقش جهانشمول طبقه کارگر را نيز زير سئوال می برد.

طبقه کارگر سوژه تاريخ است. به اين معنا که عامل اصلی تغيير جهان است. نظام سرمايه داری برای نخستين بار در طول تاريخ طبقه ای را بوجود آورد که ظرفيت دارد خود و کل بشريت را رها کند و جامعه کمونيستی را بنيان نهد. اين سوژه تاريخ از جنسيت نيز برخوردار است. هر گونه تجريد و انتزاع از موقعيت طبقه کارگر که عنصر جنسيت را نفی کند و وضعيت خاص نيمی از اين طبقه را در عاميت خود بيان نکند، نشانه دوری جستن از انقلابی است که مدعی راديکالترين تحول در تاريخ بشر است.

تقسيم کار اجتماعی در نظام سرمايه داری مهر تقسيم کار جنسيتی بر خود دارد. سرمايه داری از همان آغاز در زمينه اشتغال زنان به اين تقسيم کار تکيه کرده است. شکافی که نظام سرمايه داری نسبت به نظامهای ماقبل سرمايه داری در حيطه توليد و مصرف به وجود آورده، به درجاتی موجب تشديد تقسيم کار جنسيتی شده است. برای مثال در نظامهای فئودالی خانواده همزمان واحد توليد و مصرف محسوب می شد و شکاف چندانی از نظر زمانی و مکانی بين ايندو عرصه وجود نداشت. در صورتی که در نظام سرمايه داری توليد از مصرف (به ويژه مصرف شخصی) کاملا جدا شد. سرمايه داری مردان را عمدتا به کارهای مولد سمت و سو می دهد و زنان را عمدتا در ارتباط با حوزه مصرف و کارهای خدماتی و کارهای غير ماهر (که عموما پاره وقت و موقتی اند) به کار می گيرد. امری که به موقعيت زن در کل جامعه به عنوان ابزار اصلی توليد مثل و نگه داری از کودکان نيز مربوط است. نابرابری دستمزد تبارز آشکار اين تقسيم کار جنسيتی است.

اين وضعيت بطورعينی شکافی را بين مردان و زنان کارگر بوجود آورده است. زنان کارگر نسبت به مردان کارگر بيشتر استثمار می شوند. بدون در نظر داشتن امتيازات مردانه ای که مردان کارگر نيز از آن برخوردارند نمی توان به استراتژی انقلابی صحيحی برای پيشبرد مبارزه طبقاتی و رهائی بشريت دست يافت. عليرغم گسترش صفوف زنان کارگر، اغلب تشکلات کارگری با تکيه بر شکل های سنتی سازمانيابی، مردانه باقی مانده اند. اين امر قبل از هر چيز نشانه نفوذ ديدگاههای مردسالارانه و عقب ماندگی ذهن از عين است. بازتاب اين عقب ماندگی را در ترکيب مردانه احزاب چپ و کمونيست نيز می توان مشاهده کرد. بدون تغيير بنيادين اين وضعيت نمی توان صحبت از انقلاب اجتماعی کرد.


تز چهارم – سرمايه داری بدون استثمار زن قادر به توليد و باز توليد نيست!

پايه های اقتصادی ستم بر زن در وجوه گوناگون نيازمند تحليل و باز بينی مجدد است. زن هم در بازار کار (از طريق فروش مستقيم نيروی کار) و هم در خانه (از طريق کارخانگی يا بيگاری عريان) استثمار می شود. هر دو وجه اين استثمار برای سودآوری نظام سرمايه داری ضروريست.

رابطه متقابل و تنگاتنگی بين استثمار زن و فرودستی زن برقرار است. فرودستی زن بازتاب استثمار کار زن است و به نوبه خود به استثمار بيشتر وی منجر می شود. در بازار کار، در دستمزد نابرابر با مردان شکلی عريان و آشکار به خود می گيرد. سودآوری بالای مشقت خانه های جهان بدون فوق استثمار نيروی کار زنان غير قابل تصوراست.

گرايشات متضاد سرمايه داری در زمينه کشيدن زنان به بازار کار نيازمند پژوهش و تحليل مشخص است. از يکسو گرايش کلی سرمايه داری اين است که نيروی کار فرد (منجمله زنان) را از هر گونه قيد و بند مالکيت و وابستگی (مالکيت بر ابزار توليد و وابستگی به شخص و مکان مشخص) رها کند از سوی ديگر اشکال مختلف قيد و بندهای سنتی و مرد سالارانه را تقويت می کند.

اگر چه اشکال بروز اين دو گرايش متضاد در کشورهای امپرياليستی و کشورهای تحت سلطه متفاوتند اما قيد و بندهائی که بر کارزنان اعمال می شود در هر دو نوع کشور منبع مهمی برای سودآوری کل نظام است. تعيين خصلت اقتصادی اجتماعی اين قيد و بندها از مصافهای تئوريک پيشاروی است.

در کشورهائی که نظام سرمايه داری کماکان از اشکال ماقبل سرمايه داری در سطح وسيع (بويژه در حيطه کشاورزی و اقتصاد غير رسمی) سود می جويد کار فاميلی بدون دستمزد رايج است و نهاد خانواده کماکان هر چند محدود تر از گذشته - نقشی توليدی ايفا می کند. در اين قبيل کشورها به دليل مهاجرت بيشتر مردان از روستا به شهر بار اصلی توليد کشاورزی بر دوش زنان است. حال آنکه زنان عموما از حق مالکيت بر زمين و دارائی محروم هستند.

در کشورهای پيشرفته تر سرمايه داری هر چند از وابستگی اقتصادی زن به مرد کاسته شده است و زنان همچون گذشته تابع مردان نيستند، اما روابط مردسالارانه در اشکال بسيار متنوع حتا در چارچوب خانواده جريان دارد. تقسيم کار بر پايه جنسيت، مردان را در موقعيت بهتری نسبت به زنان قرار می دهد. شغلهای درآمد زا بيشتر شامل مردان می شود و زنان بيشتر در معرض بيکاری قرار می گيرند. به همين دليل غالبا زنان کارگر در موقعيت پائين تری از مردان کارگر قرار داشته و فقير تر از آنان هستند.

جنبه ديگر و هميشگی کار اکثريت زنان دنيا، کار خانگی است. کار خانگی در حفظ و تجديد توليد نيروی کار در جهان نقش عمده ای ايفا می کند. اين کار و به عبارت صحيحتر بيگاری نقش کليدی در سودآوری سرمايه داری دارد. درست است که کار خانگی زن مولد ارزش اضافه نيست اما همانند بسياری از کارهای خدماتی در سرمايه داری نقش مهمی در تحقق ارزش دارد. زن در اين حيطه نيز استثمار می شود. انباشت سودآور سرمايه بدون بهره جوئی از کار خانگی زن ميسر نيست. بطور مسلم سرمايه داری بر مبنای نيازها و پويائی خود و آنجا که سودآوريش الزام آور باشد می تواند اشکالی از کار خانگی را به درجاتی اجتماعی کند و زنان را بيشتر به عرصه توليد اجتماعی بکشاند. اما تا کنون نظام سرمايه داری گرايش به حفظ کار خانگی داشته است. اينکه کار خانگی از چه خصلتی برخوردار است؟ آنرا بايد جزئی از بقايای نظام ماقبل سرمايه داری دانست؛ يا بخشی از کارکرد ويژه سرمايه داري؛ اينکه ويژگی اصلی خصلت کار پرداخت نشده زن (يا قسما پرداخت شده از طريق دستمزدی که شوهرمی گيرد) چيست و چه نقش ويژه ای در سودآوری سرمايه ايفا می کند؛ و تا چه ميزان شوهر سهم می برد؛ جملگی سئوالاتی هستند که بايد پاسخ گيرند. اما آنچه روشن است در رابطه متقابل ميان نظام سرمايه داری با کار خانگی زن واسطه ای به نام شوهر موجود است که زن از طريق خدمت به او و خانواده خدمات خود را به نظام ارائه می دهد.


تز پنجم – مسئله زنان يک مسئله بورژوائی نيست!

جنبش کمونيستی بايد بطور قطع از نگرش قديمی در ميان نيروهای چپ که "مسئله زنان يک مسئله بورژوا دمکراتيک مانند مسئله ملی است" گسست کند. اين نگرش سطحی همواره تبديل به توجيهی برای بی توجهی جنبش کمونيستی نسبت به جنبش زنان و دستاوردهای آن شده است. مسئله زنان يک مسئله کمونيستی است زيرا حل کامل آن وابسته به از بين رفتن مالکيت خصوصی و طبقات است. مسئله ملی در اساس يک مسئله بورژوائی است و حتا در جامعه بورژوائی حل شدنی است. حال آنکه از بين بردن سلسله مراتب جنسيتی در گرو حل تضاد ميان اجتماعی شدن توليد و مالکيت خصوصی است. از همين رو در انقلاب های جهان هر چه جنبش رهائی زنان قوی تر باشد عنصر سوسياليستی انقلاب ها پر رنگ تر خواهد شد.

در ضمن بايد از خلط مبحثی که بين "مسئله" زنان با "جنبش" زنان صورت می گيرد دوری جست. جنبش زنان مانند هر جنبش اجتماعی ديگر به گرايشات طبقاتی متفاوت تقسيم می شود. افق گرايشات بورژوائی در جنبش زنان "بازسازي" سلسله مراتب جنسيتی در چارچوب نظام سرمايه داری است. گرايشات پرولتری کمونيستی اما افق جنبش رهائی زنان را به ورای نظم موجود برده و آن را در شورش عليه اين ستم پيگيرتر و انقلابی تر می کنند زيرا هدفشان امحاء کامل ستم بر زن و برچيدن سلسله مراتب جنسيتی است.

در کشورهای تحت سلطه ای که فئوداليسم و نيمه فئوداليسم در زير بنای اقتصادی و روبنای سياسي-ايدئولوژيک نقش قدرتمندی ايفا می کند، جنبش رهائی زنان بايد عليه شيوه فئودالی ستم بر زن و برای برابری حقوقی ميان زن و مرد مبارزه کند. اما در کشورهای پيشرفته سرمايه داری مبارزه زنان مستقيما سوسياليستی است. اما ايندو خصلت را ديوار چين از يکديگر جدا نمی کند. زيرا سرمايه داری جهانی همه شيوه های ستم و استثمار را در لايه ها و سطوح مختلف سازمان داده و در خدمت ماشين انباشت ثروت جهانی خود در آورده است. اين سرمايه است که شيوه های ماقبل سرمايه داری را نيز سازمان می دهد. زنان در کشورهای تحت سلطه نيز رو در روی نظام سرمايه داری قرار دارند. در هر حال توجه به خصلت دموکراتيک مبارزات رهائی بخش زنان در کشورهای تحت سلطه برای از بين بردن ستمهای فئودالی مهم است. اما اين مبارزه بايد بگونه ای پيش برده شود که راه را برای سوسياليسم يعنی تداوم مبارزه عليه ستم، هموار کنند.


تز ششم – مسئله زنان يک مسئله رفرميستی نيست!

طبقه بورژوازی در چند صد سال حاکميت خويش نشان داد که قادر به حل مسئله زن نيست. با اين حال بسياری از نيروهای چپ کماکان تصور می کنند اين مسئله در چارچوب نظام سرمايه داری قابل حل است. از همين رو فکر می کنند جنبش زنان خصلتا يک جنبش رفرميستی است و بايد چنين باشد. اين موضوع قبل از هر چيز نشانه درک محدود از مسئله ستم بر زن و تقليل آن به برخی از خواسته های رفاهی يا برابری حقوقی با مردان است. اما همانطور که گفتيم رهائی کامل زنان وابسته به سرنگونی کليت نظام مالکيت خصوصی است.

کمونيستها بدون تاکيد بر اين حقيقت پايه ای نمی توانند به استراتژی و تاکتيک انقلابی در قبال جنبش زنان دست يابند و با راه حلهائی که طبقات ديگر پيشاروی زنان قرار می دهند مقابله کنند و افقی فراتر از افقهای بورژوا دمکراتيک جلوی روی اين جنبش قرار دهند. اگر افق کمونيستی برای رهائی زنان جلو گذاشته نشود و مبارزه برای مطالبات دمکراتيک (يا اصلاحی) بر بستر آن تعريف نشود و روش انقلابی در سازماندهی مبارزه زنان در پيش گرفته نشود، آلترناتيوهای طبقات ديگر در جنبش زنان دست بالا را يافته و جنبش زنان را به ذخيره طبقات بورژوا تبديل می کنند.

عموما کسانی که جنبش زنان را بورژوائی و رفرميستی می دانند، مدافع بخش های راست و بورژوائی اين جنبش هستند چرا که از نظر آنان بهتر است امر بورژوازی را به خود بورژوازی سپرد. يک نگرش نادرست ديگر که به ظاهر در تضاد 180 درجه با نگرش فوق است، مسئله زنان را به مسئله زنان کارگر و زحمتکش تقليل می دهد تا به اصطلاح به اين ترتيب به آن خصلت سوسياليستی يا انقلابی بخشد. تقليل ستم بر زن به "ستم بر زن کارگر و زحمتکش" ترفندی است برای برسميت نشناختن جنبش رهائی زنان بعنوان جنبشی که محرکهايش نه تضاد کارگر و سرمايه دار بلکه تضاد خاص زن با مرد سالاری تحت نظام سرمايه داری است. بهمين دليل بسيار مادی نمی توان جنبش زنان را "کارگري" کرد. اما جنبش زنان را می توان کمونيستی کرد. کمونيسم ورای "جنبش کارگري" است و در آن همه طبقات منجمله طبقه کارگر نفی می شوند و با پايان يافتن همه اشکال ستم و استثمار به ثمر می رسد.

برای تقويت خط انقلاب پرولتری در جنبش رهائی زنان کمونيستها بايد تلاش کنند اين جنبش پيگيرانه عليه کليت نهاد ستم بر زن مبارزه کند و نه عليه جوانبی از آن. ديدگاههای بورژوائی مانع از آن می شوند که مبارزه عليه ستم بر زن پيگيرانه پيش رود. آنان همواره سعی می کنند آنرا به فرعی ترين جوانب يا حد معينی از مبارزه محدود کنند. انقلابی بودن يا نبودن جنبش رهائی زنان در اين نيست که صرفا شعارهائی در حمايت از خواسته های رفاهی کارگران و "قدرت خريد" آنان بدهد! محک اصلی اين است که آيا اين جنبش، زنان را بطور پيگير و تا به آخر به شورش عليه ستمديدگی خود بسيج می کند؟ مبارزه عليه قدرتهای سياسی حاکم را پيش می برد و توده های زن را عليه کليه ساختارهای قدرت مردسالارانه از ساختار قدرت دولتی گرفته تا ساختارهای قدرت مردانه در ديگر عرصه های جامعه می شوراند؟ گسستن زنجيرهای سنت، خانواده و فرهنگ عقب مانده بسيار مهم است زيرا بدون آن مبارزه عليه قدرتهای حاکم با سستی به پيش خواهد رفت. بدون جنبش انقلابی زنان، شرکت همه جانبه زنان در انقلاب امکان ندارد. شرکت همه جانبه زنان در جنبش انقلابی امروز، يکی از عوامل مهم در تبديل کردن جنبش امروز به جنبش فردا يعنی انقلاب سوسياليستی است.


تز هفتم – تنها راه رهائی زنان سوسياليسم است، اما!

تا زمانی که خصلتِ گذاری و قوانين مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم کشف نشده بود کمونيستها تصور می کردند سوسياليسم سريعا کليه شکافها و نابرابری های بجا مانده از جامعه سرمايه داری، منجمله نابرابری زن و مرد را پايان خواهد داد. اما تجربه انقلاب سوسياليستی در شوروی و چين نشان داد که چنين نيست. در وهله اول، اين مسئله بسياری را دلسرد کرد. اما کشف قوانين مبارزه طبقاتی تحت سوسياليسم توسط مائوتسه دون روشنی بخش و رهائی بخش بود زيرا در عين اينکه محدوديت های ذاتی سوسياليسم را با صراحت نشان داد، راه فائق آمدن بر اين محدوديتها از طريق پيش برد مبارزه طبقاتی تحت ديکتاتوری پرولتاريا را نيز روشن کرد.

با تکيه بر اين درک پيشرفته است که ديگر نمی توان گفت در سوسياليسم رهائی زنان بطور کامل حاصل خواهد شد. سوسياليسم، البته، ضربات کيفی بر اين ستم وارد می کند اما شکاف و نابرابری ميان زن و مرد در جامعه سوسياليستی نيز کماکان پا برجا می ماند. نابرابری ميان زن و مرد در سوسياليسم، علاوه بر آنکه ناشی از بقايای بجا مانده از جامعه گذشته است، از دل خاک سوسياليسم هم سربلند می کند. زيرا سوسياليسم هنوز جامعه کمونيستی نيست و بر مبنای "به هر کس بر حسب کارش" اموراتش می چرخد. ناموزونی در "کار" آحاد مختلف جامعه، نابرابری توليد می کند. اين نابرابری همان چيزی است که مارکس "حق بورژوائي" (يعنی حق هر کس در بهره مندی از کيفيت و کميت کارش) خواند. يکی از جلوه های بارز اين حق بورژوائی نابرابری ميان زن و مرد است. اگر در سوسياليسم اين نابرابری و نابرابری های ديگر مدام محدود نشوند، بدون شک سرمايه داری احيا می شود. اگر در جامعه سوسياليستی به محدود کردن دائمی شکاف ميان زن و مرد برخورد آگاهانه صورت نگيرد و مداوما خلاف جريان حرکت نشود با توجه به ادامه تقسيم کار طبيعی در زمينه توليد مثل و ديگر نابرابريهای اجتماعی باقی مانده از نظام سرمايه داری زمينه مادی برای عقب ماندگی زنان (و در نتيجه عقب گرد کلی جامعه) وجود خواهد داشت. از اين زاويه حل تضاد ميان زن و مرد و محدود کردن دائمی اين شکاف يکی از مهمترين قوای محرکه پيشرفت جامعه سوسياليستی به سمت جامعه بی طبقه است.

تجارب انقلابات سوسياليستی در شوروی و چين نشان داد که بدون تحولات عميق در زير بنا و روبنای جامعه نمی توان گامی در جهت رهائی زنان برداشت. جنبش کمونيستی تنها با جمعبندی علمی و نقادانه از اين دو تجربه بزرگ انقلابی پرولتاريای در قدرت در برخورد به مسئله زنان می تواند فراتر از ايندو تجربه عمل کند و چشم اندازهای نوينی در مقابل بشريت به خصوص رهائی زنان بگشايد.

تجارب تا کنونی جوامع سوسياليستی نشان داده که نهاد خانواده را نمی توان يک شبه از ميان برداشت. خانواده کماکان برخی نقش های اقتصادی را بر عهده خواهد داشت. اين نقش عمدتا در زمينه تنظيم مصرف سرانه (همچنين تا حدی در زمينه آموزش و پرورش کودکان) باقی خواهد ماند. تحت سوسياليسم بدليل آنکه سطح رشد نيروهای مولده هنوز پائين است، خانواده کماکان نقشی ضروری خواهد داشت اما اگر اين نقش در زيربنای اقتصادی و روبنای جامعه مدام محدود نشود، نمی توان از پيشروی بسوی رهائی قطعی زنان صحبت کرد.

با توجه به تجارب حاصله در جوامع سوسياليستی و با توجه به دانش توليد شده در مورد چگونگی شکل گيری ستم بر زن و پروسه نابودی آن کمونيستها بايد حل تضاد ميان زن و مرد را هم رديف سه تضاد پايه ای ديگری قرار دهند که حل شان برای گذر از جامعه طبقاتی به جامعه بی طبقه ضروريست. جامعه کمونيستی بدون فائق آمدن بر شکاف ميان کارگر و دهقان، شهر و روستا، کار فکری و يدی، و زن و مرد، در جهان مستقر نخواهد شد.

آيا گذشته چراغ راه آينده خواهد شد؟

به نقل از نشریه ی دانشجویی بذر شماره ی ۲۴

دست اندر کار تهيه نامه ای سرگشاده به رفقای دانشجوی بازداشتی (آذر ماه سال گذشته) بوديم. می خواستيم پس از آزادی اين رفقا، مسائل مهمی در ارتباط با جمعبندی از ضربه آذر ماه را با آنها در ميان گذاريم. در حال انجام اين وظيفه بوديم که با نوشته های برخی رفقای دانشجو و برخی گرايشات مختلف چپ روبرو شديم که هر يک از زاويه ای جنبه هايی از ضربه آذر ماه را مورد بحث قرار داده اند. در نتيجه تصميم گرفتيم که به جای نامه سرگشاده به برخی موضوعات مهم مندرج دراين نوشته ها بپردازيم.

متأسفانه هياهويی که حول مقاله درج شده در وبلاگ "تريبون مارکسيسم" (1) تحت عنوان "برخورد پليسی" راه افتاده، فضايی را به وجود آورده که مانع از طرح موضوعات کليدی شده است. در آن مقاله عملاَ بر برخی اتهامات وزارت اطلاعات به دانشجويان بازداشتی صحه گذاشته شد و برخی فعالين بازداشت شده به يکی از احزاب چپ منتسب شدند.

به نظر ما جدل بر سر اهداف اين کار يا هويت نويسنده اين مقاله و انگيزه های فردی اش فايده و ارزشی ندارد. فعالين چپ دانشجويی بايد خود را از اين جنجال ها کنار کشند و اينگونه روشهای کاری را مورد انتقاد قرار دهند. مسئله اصلی، موضوعات مهم سياسی است که در پس هر يک از اين جدل ها طرح می شوند. مهم نيست که چه فرد يا گروه و حزبی آن ها را طرح می کند. برخورد نکردن به مسائل سياسی پشت هر هياهو، قبل از هر چيز نشانه وجوه اشتراک سياسی طرفين درگير در آن جنجال هاست.

هر روشی ناشی و بازتابی از يک ديدگاه معين است. روش غلط، نشانه ديدگاه غلط است. تائيد اطلاعات دشمن و اشاره به برخوردهای درون زندان و مهمتر از آن، قضاوت در اين مورد، آنهم زمانی که هنوز بسياری از مسائل ناروشن مانده و رفقای بازداشت شده هنوز فرصت و زمان مناسبی برای انتقال اخبار زندان به جنبش به دست نياورده اند، نه تنها از نظر اخلاق انقلابی نادرست است بلكه از زاويه متدولوژی علمی - يعنی جستجوی حقيقت از دل واقعيات - نيز صحيح نيست.

اما در مورد برخی احزاب و جريانات متشکل چپ درگير در اين هياهو می توان گفت كه بحث و جدل آنها بر سر مبانی فکری، پايه نظری و جهت گيری های اساسی ايدئولوژيک سياسی يكديگر نيست. اين واقعيتی است كه بايد مورد توجه و پرسش همه ما قرار گيرد. تفاوت ميان آنها بر سر تاکتيک ها گره خورده است و نيز ارزيابی های متفاوتی كه از موقعيت سياسی جامعه ارائه می كنند و البته ميزان لاف و گزاف های شان در برابر يكديگر. اين ارزيابی ها آغشته به محدودنگری، رقابت های شخصی و پدرکشتگی های قبلی است. سرگرم کردن خود و فعالين چپ به اين نزاع و توجه به لاف و گزافها، اتلاف وقت است. دوری جستن از اين قبيل هياهوها خود نشان مصمم بودن کسانی است که واقعاَ می خواهند گذشته را چراغ راه آينده کنند.

"ما بر حق بوديم!"

ابی هافمن از انقلابيون سرشناس آمريکايی و فعالين دهه 60 ميلادی که سالها مورد حبس و آزار پليس آمريکا قرار داشت زمانی خطاب به هيأت حاکمه آمريکا گفت: "بيشرفها! ما جوان بوديم، بی تجربه بوديم، اشتباه هم کرديم ولی ما بر حق بوديم!" (2)

اين بيان برخورد صحيح به اشتباهات انقلابيون است؛ برخوردی که مرز روشنی ميان دوست و دشمن می کشد.

اين که ضربه آذر ماه تا چه حد اجتناب ناپذير بود، تا چه حد بايد ريشه آن را تفکرات غالب بر فعالين چپ دانست، تا چه حد بايد آن را سياسی يا صرفاَ امنيتی - فنی دانست، ذره ای از حقانيت مبارزه ما نمی کاهد. اين حقانيت مستقيماَ ربط دارد به اهداف سياسی عمومی که بخش چپ جنبش دانشجويی در مقابل روی خود قرار داد و با تلاش شبانه روزی پرچم آزاديخواهی و برابری طلبی را در جامعه برافراشت و مهمتر از آن، خون تازه ای به جنبش چپ ايران رساند.

ضعف ها و قوت های واقعی را بايد در چارچوب اين اهداف و چگونگی تحقق شان جستجو کرد. همه می دانيم از زمانی که چپ دوباره در دانشگاه های ايران سر بلند کرد زمان زيادی نمی گذرد. نوپايی جنبش ما و گسستی که در اثر سرکوبگری دشمن بين تجارب اين نسل با تجارب نسل های قبل به وجود آمده بر کسی پوشيده نيست. بدون قرار دادن تمامی کمبودها و اشتباهات در چنين چارچوبی نمی توان به بررسی دقيق مسائل پرداخت و به نتايج همه جانبه دست يافت.

ما حقانيت داشتيم و داريم چرا که اهداف ما منطبق بر منافع اکثريت مردم ايران و جهان بوده و هست. ما حقانيت داشتيم و داريم چرا که متکی بر شور، شعور و وجدان آگاه پيشروترين دانشجويان اين آب و خاک بوده و هستيم. هر تلاشی که سازمان داديم آگاهانه، آزادانه و داوطلبانه بود. نه آلت دست بوديم نه قربانی.

دشمن همواره سعی می کند که حقانيت تاريخی جنبش ما را به اشکال مختلف زير سئوال برد. چه زمانی که انواع و اقسام حيله های کثيف پليسی را برای سرکوب و دامن زدن به تفرقه ميان ما به کار می گيرد، چه زمانی که برای درهم شکستن اراده ما از شکنجه سود می جويد. بی جهت نيست که همواره يکی از شگردهای موذيانه دشمن اين است که مبارزان نسل جوان را "قربانی سياست بزرگترها" نشان دهند و آنان را وادار به چنين اعترافاتی کند. از دشمن نبايد انتظاری غير از اين داشت.

اما زمانی كه بخشی از جنبش چپ، رفقای ما را "در بهترين حالت قربانی" می دانند و از آنان به عنوان کسانی نام می برند که "قربانی جهل و دورويی و ماجراجويی خود نيز" شده اند،(3) اين ديگر به معنی مخدوش کردن مرز ميان دوست و دشمن است. در اين جا هدف، ديگر کشف حقايق نيست. بلكه تضعيف روحيه انقلابی نسل جوانی است که به پا خاسته و عليرغم هر اشتباه بزرگ و کوچکی که مرتکب شده، دشمن را به چالش طلبيده است.

بدون شك هر اشتباه، زمانی که تشخيص داده شود بايد عميقاَ مورد انتقاد قرار گيرد. اما نحوه برخورد به اشتباهات يک مسئله بينشی است كه جهت گيری طبقاتی افراد و جريانات را به محک می گذارد. ماركسيسم علم است و اوليه ترين شرط برای داشتن ديدگاهی علمی، رويكرد نقادانه به وقايع و تاريخ است. بی شک جنبش دانشجويی مسير طولانی و پر و پيچ و خمی را پيش رو دارد. در اين مسير حتماَ اشتباهات ديگری رخ خواهد داد كه جمعبندی از آنها، بخشی از فرايند دستيابی به شناختی گسترده تر است. بدون پيکارهای مکرر و کسب موفقيت ها و پيروزی ها، بدون برخورد با دشواری ها و وقايع ناخوشايند، و بالاخره بدون مقايسه موفقيت ها و ناکامی ها نمی توان به يک شناخت کامل يا نسبتاَ کامل دست يافت. اين الفبای برخورد ماترياليستی به فرايند کسب شناخت است.

رويدادهای اخير به بسياری از فعالين چپ دانشگاه کمک کرد که مسائل را عميق تر از قبل ببينند و بيشتر به جدی بودن مبارزه با دشمن و جدی بودن برخوردهای دشمن پی ببرند. بدون کسب چنين تجاربی هيچ جنبشی آبديده نمی شود.

مقاومت در زندان بخشی از مبارزه است!

در مورد رفتار و عملكرد رفقا در زندان بحث های زيادی به راه افتاده است. شايعات در اين زمينه را بايد کنار گذاشت. آنچه که روشن است مانند تمامی تجربه های زندان اين بار نيز ما با درجات متفاوتی از ضعف و مقاومت روبرو شده ايم. مسئله اساسی نحوه نگرش ما به اين تجربه است. مبارزه در زندان ادامه مبارزه در بيرون بوده، به هيچوجه نقش و ماهيتی خنثی ندارد. مقاومت کردن يا نکردن از يک ماهيت سياسی طبقاتی معين برخوردار است. به نظر ما ارزيابی هايی نظير آنچه نقل خواهيم كرد نادرست است و ما را در برابر دشمن خلع سلاح می كند. اينکه:

"هر روشی که دوستان مان برای دفاع از خود در مقابل شکنجه و اعتراف گيری استفاده نموده اند، در جهت منافع جمعی ما بوده و به آن احترام می گذاريم. ما جنبش قديسان نبوديم." (4)

ما مجاز نيستيم "هر روشی" را برای دفاع از خود بکار گيريم.

يکم، به خاطر اينکه برخی روش ها کاملا در تضاد با منافع جمعی ما، و فراتر از آن، در تضاد با منافع جنبش ما قرار می گيرند (و قرار گرفته اند)؛ در نتيجه قابل احترام نيستند و نبايد مورد تأييد قرار گيرند.

دوم، "هر روشی" که افراد برای دفاع از خود اتخاذ می کنند نيز از يک خصلت سياسی و طبقاتی برخوردار است. مارکسيستها روش های خود را دارا هستند. تأكيد بر "هر روشی" بيان برخوردی پراگماتيستی است.(مبنی بر اينکه "آنچه مفيد است حقيقت دارد"، "حقيقت، همان مصلحت است" يا اينکه "آنچه موجود است، معقول و واقعی است.") پراگماتيسم به جای حل مسائل آنها را توجيه می کند. اين روش مانع از نقد سازنده برای تکامل جنبش ما خواهد شد.

پايبندی به اصول انقلابی و وفاداری به آرمانهای انقلابی ربطی به قديس بودن کسی ندارد. هيچ قديسی به فکر رهايی جمع و بشر نيست. قديسان رستگاری خود را از قدرتی می خواهند که موجود نيست. اما اعمال و رفتار ما مستقيماَ در ارتباط با قدرت مردم قرار دارد؛ يا آن را تقويت می کند يا موجب تضعيف آن می شود. هر برخوردی که موجب تضعيف قدرت مردم در برابر دشمن شود نادرست است. هر برخوردی که حقانيت ما را زير سئوال کشد غلط است. طی تاريخ مبارزه طبقاتی، انقلابيون توانستند به معيارها و روش های مختص خود در قبال دشمن دست يابند. حداقل معيارها اين است که :

يکم، نبايد روش هايی را برای دفاع از خود بکار گيريم که دشمن از آن بتواند برای تضعيف جنبش انقلابی استفاده کند.

دوم، آدم فروشی هرگز!

اين دو شرط شايد ابتدايی به نظر برسند اما وفاداری به آنها تضمينی برای حفظ آينده سياسی فرد و جنبش ماست.

هيچ جنبشی بدون فداکاری و از خود گذشتگی توده های شرکت کننده در آن به اهداف خود دست نخواهد يافت. متأسفانه جنبش ما در فضای سياسی ای سربلند کرد که از چپ و راست آرمان های انقلابی تحت عناوينی چون پوپوليسم و رمانتيسم و "قهرمان بازی" به تمسخر گرفته می شد.(5) اين فضا حتی از جانب فعالين جدی تر چپ نيز چندان به چالش کشيده نشد و آگاهانه در هم شکسته نشد. اين امر پيشاپيش بعضی از ياران ما را در موقعيت ضعيفی قرار داده و توان مقاومت شان را محدود کرده بود. به علاوه بسياری از اين رفقا از کمترين تعليم و تربيت در چگونگی برخورد با پليس سياسی محروم بودند. آنان حتی درک چندانی از ملزومات فعاليت متشکل و کسب آمادگی های لازم برای آن نداشتند. برق علنی گرايی و قانونی گرايی ناشی از تشعشعات باقی مانده از دوم خردادی ها موجب نابينايی و جدی نگرفتن دشمن شد.

در نظر نگرفتن مسئله فوق (که مسئوليتش بر عهده کل جنبش انقلابی قرار دارد) و متهم کردن اين رفقا به "دورويی سياسی" و "دوگانگی سياسی" (و اين را علت اساسی برخی برخوردهای ضعيف دانستن) روشی غير رفيقانه است و خدمتی به جمع بست درست از نقاط قوت و ضعف مان نمی کند. مقايسه با مواردی ديگر در جنبشهای توده ای نيز کمکی به حل مسئله نمی کند. کسانی که چنين قياس هايی را صورت می دهند هدفشان نه آموزش و آبديدگی رفقای ما بلکه تحقير نسل جوان است. وانگهی قياس بين تجربه رفقای دانشجو با رفقای قديمی تری چون محمود صالحی از فعالين جنبش کارگری نيز نادرست است.

يکم، فرق است بين کسانی که تجارب مبارزاتی مختلف را از سر گذرانده اند و به درجات زيادی با شيوه های دشمن برای به زانو درآوردن زندانی سياسی آشنايی دارند، با کسانی که برای نخستين بار با چنين موقعيت دشواری روبرو شده اند.

دوم، فشاری که بر رفقای دانشجو وارد آمد عمدتا از جنس ديگری بود. دشمن عمدتاَ در مورد اين رفقا به روش های دهه شصتی رو آورد: يعنی سرکوب ايدئولوژيک و اعتراف گيری زير شکنجه مبنی بر شکست کمونيسم و حقانيت اسلام. در صورتی که عمده فشارها بر رفقايی چون محمود صالحی يا برخی فعالين جنبش زنان، در مرحله کنونی عمدتاَ با هدف دست کشيدن آنان از مبارزه بر سر برخی مطالبات اجتماعی معين انجام شده است. مسلماَ همواره بايد از استواری و شجاعت هر فعال اجتماعی در هر حيطه ای آموخت و آن را در جامعه فراگير کرد. اما اگر معضلات اساسی شناسايی نشوند، فرع به جای اصل می نشيند و نمی توان به بالا بردن درک و عملکرد مجموعه جنبش ياری رساند.

تجربه اخير رفقای دانشجوی ما در زندان يک بار ديگر اهميت توجه و پرداختن به ايدئولوژی کمونيستی را به ما نشان می دهد. بدون آموزش همه جانبه مارکسيسم، بدون بالا بردن درک علمی همگان از آن و ارتقا دانش مارکسيستی نمی توان استحکام لازم را برای گذر پيروزمند از پيچ و خم های مبارزه طبقاتی (در زندان يا بيرون از آن) فراهم آورد. اين مهمترين درسی است که فعالين چپ دانشگاه و کلاَ جنبش چپ ايران بايد از اين تجربه بگيرند. متأسفانه برخی از رفقای بازداشت شده تحت تاثير گرايشاتی بوده اند که ايدئولوژی و آرمان انقلابی را تحقير کرده يا آنرا به چند شعار بی محتوا تقليل داده اند.

آيا علل ضربه را بايد در برپايی تظاهرات 13 آذر جستجو کرد؟

تظاهرات 13 آذر عملاَ به مرکز جدل های سياسی پيرامون ضربه وارده بر پيکر جنبش دانشجويی بدل شده است. بعضی ها تلاش برای سازماندهی اين تظاهرات را سر منشاء ضربات دانسته يا آن را حرکتی زودرس و ماجراجويانه قلمداد می كنند که منطبق بر تناسب قوا و واقعيات سياسی موجود در جامعه نبوده است. بر همين مبنا چنين نتيجه می گيرند كه اين كار نه تنها دستاوردی به بار نياورد بلکه جنبش دانشجويی را به عقب راند.

اين تصويری وارونه از واقعيات است. اين نشانه دست بردن "مصلحت" در "واقعيت" است. چرا؟

به اين دليل روشن که علت اصلی بازداشتهای اخير تظاهرات 13 آذر نبود. طبق اطلاعاتی كه در دسترس است اکثر اين رفقا از 3 سال پيش تحت کنترل بودند. بسياری از فعاليت ها و ارتباطاتشان را پليس سياسی تحت نظر داشت. مدارکی که در بازجويی ها ارائه شده عمدتاَ شامل کليه تحرکات سه ساله آنان بوده است.(6) رژيم از قبل قصد وارد آوردن چنين ضربه ای را داشت. تحرکات و جنب و جوش های حول و حوش 16 آذر فقط به معنی انتخاب لحظه مناسب برای رژيم بود. چه 13 آذر اتفاق می افتاد چه نمی افتاد رژيم اين کار را انجام می داد.(7)

بر خلاف برخی ادعاهای پر طمطراق مبنی بر فقدان "ارزيابی های سياسی دقيق برای تعيين تاکتيک ها"، ذره ای سياست (سياست به معنای مارکسيستی آن) در چنين ارزيابی ای وجود ندارد. محرک سياسی ضربه، به تناسب قوای نامساعد يا اعمال ماجراجويانه عده ای در جنبش دانشجويی تقليل داده می شود و بدين سان عرصه کلی سياسی قربانی جزييات می شود. جزيياتی که فقط در چارچوب روندهای سياسی کلی تر قابل تحليل و بررسی است.

برخورد سرکوبگرانه به دانشجويان بخشی از طرح بزرگتر سرکوب و مهار و کنترل جامعه است. امری که کليه جناح های حاکم در مورد آن اختلافی ندارند. به ويژه آنکه بخش چپ جنبش دانشجويی پا را از خط قرمزهای ترسيم شده توسط حاکميت بيرون گذاشت، به طور مشخص دفتر تحکيم وحدت را دور زد و چارچوبه های قابل تحمل را زير سئوال برد. (كه اگر زير سئوال نمی برد هويت خود را زير سئوال برده بود.)

علاوه بر اين اگر زمانی حاکميت فکر می کرد در مقابل خطر حمله آمريکا، می تواند چپ ها را به پشت جبهه خود بدل کند و به همين جهت مدتی کوتاه به ديده اغماض به فعاليت های شان نگاه می کرد، با برافراشته شدن پرچم "نه به استبداد داخلی! نه به دخالت خارجی!"، "نه به ديکتاتوری! نه به جنگ!" خطر قدرت گيری چپ انقلابی را بيشتر حس کرد. اين خطر تا بدان حد بود که حتی روزنامه معتبری چون "اينترنشنال هرالد تريبيون" نيز در مورد آن هشدار داد و نارضايتی هيأت حاکمه آمريکا از بروز مجدد روحيات ضد امپرياليستی در جنبش دانشجويی ايران را منعکس کرد. ليبرالهای طرفدار آمريکا فکر می کردند جنبش دانشجويی ايران ذخيره سياسی طرح ها و نقشه های آمريکا خواهد شد، اما چپ دانشجويی اين معادله را بر هم زد و اين يکی از دستاوردهای مهم مبارزات اخير بود.

بنابراين كمال محدودنگری است که دليل برخورد حاکميت به بخش چپ دانشجويی صرفاَ سازماندهی تظاهرات 13 آذر دانسته شود.

چنين نقدهايی از يک ديدگاه عميقاَ محافظه کارانه برخاسته است. اين ديدگاه برای جنبش دانشجويی ايران آشناست. در طول تاريخ اين جنبش همواره کسانی بودند که رويکرد حاکميت به سرکوب بيشتر و عريان تر را به "چپ روی" انقلابيون نسبت می دادند. حزب توده نمونه بارز چنين تفکر و ديدگاه سياسی بود. اين حزب علت ديکتاتوری عريان شاه را به عمليات مسلحانه چريکها نسبت می داد. يا ديگرانی که دليل سرکوب خونين دهه شصت توسط جمهوری اسلامی را به "ماجراجويی" انقلابيون آن دوران نسبت می دادند. اين منطقی وارونه و به شدت ذهنی گرايانه است. اين منطق محافظه کارانی است که با تراشيدن "لولويی" به اسم "ماجراجويی" تنها عجز خود را از درک دلايل واقعی سرکوب و ضرورت های سياسی آن به نمايش می گذارند.

البته "لولوی ماجراجويی" که با عباراتی چون "ذهنی گرايی"، "عمل کردن بر مبنای (وجود) موقعيت انقلابی" و "ناديده انگاشتن تناسب قوا" تزيين می شود تا شکلی منطقی به خود گيرد. اما تا کنون کدام برهان منطقی توانسته عليه واقعيت های سخت زمينی و تاريخی کاری انجام دهد؟ ظاهراَ از نظر حاميان اين ديدگاه، سازماندهی يک تظاهرات فقط تحت شرايط و موقعيت انقلابی مجاز است!!! تا زمانی که چنين موقعيتی نباشد بهتر است خانه بنشنيم و منتظر بمانيم. (البته اينان فقط با برپايی اين تظاهرات مخالف نبوده بلکه با مضمون سياسی و شعارهای اين تظاهرات نيز مخالف بوده اند و آن را در تضاد با ديناميسم "مبارزه برای دمکراسی" به عنوان وظيفه اصلی جنبش دانشجويی می دانند. مسئله ای که در بخش "استراتژيهای سياسی پيشنهادی" بيشتر بدان خواهيم پرداخت.)

گويی تاريخ تاکنون شاهد برپايی صدها و هزاران تظاهرات در دوره های مختلف سياسی منجمله در بدترين شرايط افت سياسی نبوده است. دهه چهل و پنجاه شمسی, جنبش دانشجويی در اوج خفقان رژيم شاه و تناسب قوای نامساعد مبتکر صدها تظاهرات کوچک و بزرگ بود که در تاريخ ماندگار شد. از تظاهرات 16 آذر 1332 گرفته تا تظاهرات چهلم تختی در سال 1347 تا تظاهرات ضد افزايش قيمت بليط اتوبوس شركت واحد در سال 1348، تا تظاهرات های خيابانی در اعتراض به قتل جزنی و يارانش در سال 1354. هيچ يک از اين تظاهرات ها در "شرايط و موقعيت انقلابی" سازماندهی نشد. اما هر يک از آن ها موجی به راه انداخت که از درون آن صدها و هزاران انقلابی و کمونيست بيرون آمد.

نگاهی به يک دهه اخير بيندازيم. آيا خيزش 18 تير 1378 و يا خيزشهای شبانه خرداد 1382 که محرک هر دو آن ها جنبش دانشجويی بود تحت اوضاع انقلابی صورت گرفت؟ می دانيم که بدون خيزش 18 تير و فروريختن توهمات دانشجويان نسبت به دوم خرداد اصلاَ چپ به اين زودی ها در جنبش دانشجويی طرح نمی شد. بدون زمين تمرين خيزش های شبانه خرداد 82، چپ دانشگاه روحيه انقلابی خود را باز نمی يافت و از "مارکسيستهای قانونی" يعنی جرياناتی همچون "دانشگاه و مردم" گسست نمی کرد.

تئوری "فقدان موقعيت انقلابی و تناسب قوای نامساعد" پوششی است برای فرموله کردن سياست "آسه برو، آسه بيا که گربه شاخت نزنه"! اين تئوری به ظاهر می خواهد مبلغ "واقع بينی" و "واقع گرايی" باشد، اما بيشتر بيان واقع گريزی از قوانين حاکم بر مبارزات انقلابی است. هر مبارزه اقتصادی يا سياسی (حتی در محدودترين شكل خود) ضربه ای است بر تناسب قوای موجود ميان مردم و رژيم حاکم. مردم به خيابان می آيند که به خواسته های عادلانه خود دست يابند و اين کار به معنی بر هم زدن تناسب قوای موجود است. اين خصلت اساسی يک مبارزه معين را تشکيل می دهد. هدف اصلی يک مبارزه (حتی در ليبرالی ترين شکل) "رعايت تناسب قوا" نيست بلکه "تغيير تناسب قوا" يا حتی به تعابير ليبرالی "چانه زدن بر سر تناسب قوا" است. بی جهت نيست که برخی مواقع حکومتهای ارتجاعی حتی نسبت به کوچکترين اعتراض ليبرالی حساسيت بالا نشان می دهند. ترسشان از اينست كه حتی اين قبيل مبارزات حكم آخرين پرکاه بر بار شتر را داشته باشد و کمرشان را بشکند.

اين که در هر مبارزه مشخص تا چه حد و تا چه سطح و عمقی می توان پيشروی کرد به تحليل مشخص از اوضاع مشخص مربوط است. خطر اصلی در جنبش انقلابی همواره اين بوده که عينک محافظه کارانه مانع از درست ديدن واقعيت ها و ظرفيت های انقلابی شده است. در اين زمينه نيز همواره احزابی چون حزب توده مبلغ چنين محافظه کاری هايی بوده اند. تاريخ جنبش دانشجويی ايران در مقاطع مختلف تکاملش بارها با اين "ديدگاه و روش توده ای ها" روبرو شد و مجبور شد با آنان در بيفتد. يعنی با کسانی که همواره تحت عنوان اين که "اوضاع مناسب نيست" و يا اين که "اگر اين کار را بکنيم چيزهايی که تا کنون بدست آورديم را از دست خواهيم ديد" با گسترش فعاليتهای انقلابی مخالفت می كردند.

البته تاريخ قوياَ نشان داده که تنها کسانی می توانند تاريخساز باشند که "تناسب قوای موجود را رعايت نکنند" به اين معنا که حداکثر تلاش خود را برای برهم زدن تناسب قوای موجود در هر مقطع و لحظه معين بکار برند و تا آنجا که امکان دارد پيشروی کنند. اين مسئله حتی در زندان هم صادق است. چگونه می توان با تکيه بر تئوری "رعايت تناسب قوا" انتظار قهرمانی در زندان را داشت. يعنی در شرايطی که به ظاهر همه چيز به نفع دشمن است. گلسرخی و دانشيان نمونه برجسته انقلابيونی بودند که فراتر از تناسب قوای موجود عمل کردند. هيچ "تناسب قوايی" ميان آن دو نفر و رژيم شاه با آن يال و کوپالش وجود نداشت. حتی در ميان گروه حاضر در آن بيدادگاه نيز اکثريت يا وا داده بودند يا به درجات مختلف کوتاه آمده بودند. اما گلسرخی و دانشيان به يک تناسب قوای بزرگتر چشم دوختند، به تناسب قوايی که در پهنه تاريخ و جامعه موجود بود. آنان به قدرت آرمان انقلابی شان و نياز جامعه بدان تکيه کردند و صحنه را به کلی ضد رژيم شاه برگرداندند. برخورد انقلابی و از جان مايه گرفته شان موجب شد که نسلی از انقلابيون به صحنه مبارزه عملی سوق داده شوند و تناسب قوا به طور عينی نيز به نفع مردم تغيير کند.

تئوری "رعايت تناسب قوا" منعکس کننده روحيه کسانی است که اعتقاد چندانی به تغيير راديکال اوضاع ندارند. اين قبيل افراد درايت سياسی را اين می دانند که خود را همساز با سطح کنونی جنبش کنند و همواره مبلغ احتياط در پيشروی باشند. از تنه درخت چنين تفکرات محتاطانه ای هيچ جوانه انقلابی ای نخواهد رست. به قول شاعر بزرگ شاملو:

غافلان همسازند

تنها توفان فرزندان ناهمگون می زايد

همساز سايه بانانند

محتاط در مرزهای آفتاب

آيا زمان عقب نشينی فرا رسيده است؟

بعضی ها (هر چند با اما و اگر و شايد و بايدهای مصلحت طلبانه) ضربه آذر ماه را يک شکست بزرگ تصوير کرده، فکر می کنند که جنبش دانشجويی (حداقل بخش چپ آن) دچار يک عقبگرد جدی شده است. اين نيز تصويری وارونه از دستاوردها و نتايج يک مبارزه است. حتی اگر تظاهرات 13 آذر را يک شکست ارزيابی کنيم (که به واقع چنين نيست) شکست در يک صحنه را شکست کلی نماياندن، عقب نشينی در يک جبهه را مساوی عقب نشينی در تمام جبهه ها قرار دادن، نشانه ذهنی گرايی و بدبينی مفرط است.

نه جنبش دانشجويی به بخش چپ آن خلاصه شده، نه بخش چپ آن محدود به رفقای بازداشت شده است. اين تصويری است که عمدتاَ برخی از كسانی كه زير چتر "دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب" فعاليت می كنند (و بخشاَ برخی از منتقدان آن ها) مايلند ارائه دهند. اين تصوير غير واقعی است. اين قبيل بزرگ نمايی از خود (همراه با کوچک نمايی ديگر بخش های جنبش چپ و نيز کوچک نمايی رقبايی چون ليبرال های سکولار و ملی مذهبی ها) در خدمت اهداف سياسی معينی قرار دارد که در فرصت های آتی بيشتر به آن خواهيم پرداخت. قابل ذکر است که چنين برخوردهايی، در جريان تلاش برای متحد كردن گرايشات چپ طی چند ساله اخير(بطور مشخص برای برگزاری تظاهرات 13 آذر) نقش مخربی ايفا کرد.

تا آنجا که به تظاهرات 13 آذر بر می گردد اين تظاهرات يک دستاورد مهم برای جنبش دانشجويی ايران محسوب می شود. (8) مهمترين دستاورد آن، طرح و انعکاس شعارهای چپ در سراسر جامعه بود. يکی از جوانب مهم اين دستاورد تقويت چپ در ديگر دانشگاه های کشور است. تظاهرات 13 آذر به امواج مبارزاتی که در شهرستان ها در حال ظهور بودند دميد و در حد توانش به آن ها جهت داد.

از نظر عملی نيز عليرغم دستگيری چند ده نفر از فعالين و جو خفقان آوری که دشمن بوجود آورد، به همت و تلاش بسياری از فعالين جنبش دانشجويی اين تظاهرات برگزار شد. اين امر خود قبل از هر چيز نشانه آن بوده و هست که بخش چپ دانشجويی به همين تعداد رفقای بازداشت شده محدود نبوده و نيست. اين تظاهرات بيان ظرفيت انقلابی واقعاَ موجود در جنبش دانشجويی است که می تواند دوباره به صحنه آيد. رشد خيزش دانشجويی در شهرستان ها (شيراز، تبريز و ...) و اخيراَ دانشگاه تربيت معلم کرج نشانه اعتلای نوين اين جنبش است. آنچه که عقب نشينی يا پيشروی جنبش دانشجويی را تعيين می کند، صحنه کلی سياسی، موقعيت تضادهای طبقاتی اجتماعی در جامعه و انعکاسش در دانشگاه و همچنين نقش و عملکرد آگاهانه نيروهای پيشرو است. تناسب قوای واقعی را اين چارچوب کلی تعيين می کند نه ميزان نفرات شرکت کننده در اين يا آن آکسيون معين يا تعداد افراد بازداشتی در اين يا آن تظاهرات مشخص، يا روحيات برخی که در اثر اين ضربه دچار گيجی و سردرگمی شده يا هراس شده اند.

تظاهرات 13 آذر شکست نخورد. آنچه که شکست خورد برخی درکهای رايج در ميان بخشهايی از جنبش چپ دانشجويی بود. يعنی همان کسانی که نسبت به دشمن توهم داشتند و اسير علنی گرايی بی حساب و کتاب بودند. اين امر برای جنبش جوانی که هنوز از تأثيرات سياسی و روش های عملی دوم خردادی ها بطور کامل گسست نکرده، امری طبيعی است. آن چه که طبيعی نيست فرموله کردن اين قبيل سياست ها و روش ها و رساندن آن به سطح يک برنامه سياسی توسط کسانی است که مدعی تجربه و سابقه انقلابی اند. مشکل از فداکاری ها و جسارت های نسل جوان نيست، بلکه عمدتاَ ناشی از نسل قديمی است که از تاريخ پند نگرفته است و چه بسا گذشته انقلابی و درس های تجارب انقلابی کوچک و بزرگ را به دور افکنده است.

اين مقاله را با بحث بر سر موضوعاتی چون "استراتژی های پيشنهادی" برای جنبش دانشجويی، "رابطه فعاليت مخفی و علنی" و "رابطه جنبش دانشجويی با احزاب" پی خواهيم گرفت.

منابع و توضيحات:

1- عنوان اين مقاله "وضعيت فعلی و گامهای ضروری (نکاتی در مورد جنبش دانشجويی و چپ)- 30/2/1387" است که در وبلاگی به نام تريبون مارکسيسم درج شده است.

2- ابی هافمن (1989- 1936Abbie Hoffman ) از شخصيت های مبارز آمريکايی و بانی "حزب بين المللی جوانان Yippies" بود. در اواخر دهه 60 به جرم به خشونت کشيدن يک تظاهرات دموکراتيک ملی بارها دستگير و دادگاهی شد. او با 6 نفر از راديکالترين انقلابيون دهه 60 آمريکا گروهی بنام "Chicago seven” را ايجاد کرده بودند. دادگاههای جنجالی او و واکنش های او در دادگاه هنوز برای جوانان انقلابی جذاب و الهام بخش است. در سال 1971 هافمن کتابی نوشت با عنوان "اين کتاب را بدزد" که به يکی از پرفروش ترين کتابها تبديل شد. موضوع اين کتاب راهنمايی هايی برای يک زندگی آزاد بود. از سالهای 80 تا 86 او با تغيير قيافه، بصورت مخفی و با نام Barry Freed زندگی می کرد ولی در جريان يک تظاهرات دانشجويی در 1986 دستگير شد. بعد از اينکه مجدداَ شناخته شد، چندين مصاحبه و برنامه مختلف انجام داد و همچنين سخنرانيهای رسمی و مهمی در پرده برداری از کودتاهای آمريکا - بخصوص در مورد نيکارگوآ- پيش برد و در فيلم اليور استون بنام Born on the Fourth of July در مورد جنگ ويتنام هم بازی کرد. فيلم در دسامبر 1989 بنمايش درآمد واين دقيقاَ هشت ماه بود که هافمن خودکشی کرده بود.

3- رجوع شود به منبع شماره يک.

4- به نقل از نوشته بهروز کريمی زاده به نام " در دفاع از آزادی و برابری" درج شده در سايت اخبار روز - 6 خرداد 1387

5- برای بحث بيشتر در اين زمينه به مقاله "جوانان، سرمشق ها و قهرمانی ها" منتشر شده در شماره 24 نشريه بذر، رجوع کنيد.

6- با توجه به تجربه اخير اين هشدار به فعالين ديگر جنبش های اجتماعی ضروريست که دچار توهم و خوش خيالی نشوند و فکر نکنند روشی را که ماموران اطلاعات در مورد کنترل فعالين جنبش دانشجويی انجام دادند در ارتباط با فعالين علنی ديگر جنبش ها بکار نمی برند.

7- در نظر نگرفتن اين مسئله خود نشانه اوج ذهنی گرايی کسانی است که مدام به دانشجويان اتهام ذهنی گرايی می زنند. يک نمونه از اين برخوردها در نوشته ای به نام "درسهای يک تجربه تلخ" ـ لنا، (درج شده در سايتهای اينترنتی) قابل مشاهده است. در اين نوشته که رونويسی "مودبانه" تر (و البته به همان اندازه محافظه کارانه تر) از مقاله درج شده در وبلاگ تريبون مارکسيسم است، تلاش شده که به اصطلاح "پايه های تئوريکی" نيز برای ذهنی گرايی دانشجويان در مقايسه با کارگران دست و پا شود. از نظر لنا: "ويژگی جنبش دانشجويی که عامل ذهنی در آن نقش قوی و پر رنگی در مقايسه با جنبش کارگری دارد باعث شد زمينه برای رشد انواع سوسياليسم غير کارگری فراهم گردد." از نظر لنا اگر تشکل "دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب" تهران از شورای همکاری تشکل ها و فعالين کارگری جدا نمی شد اينقدر ذهنی گرايی در ميان شان تقويت نمی شد!

صد رحمت به ماترياليستهای مکانيكی قرن هيجده و نوزده ميلادی. آنان حداقل ماترياليست های خوبی بودند و ماترياليسم را با کارگر و ايده آليسم را با روشنفکر معنی نمی کردند؛ و نمی گفتند که کارگران بر خلاف دانشجويان ذاتاَ سوسياليست هستند (البته از نوع کارگريش) و نمی گفتند در ژن کارگران "عينی گرايی" است و در ژن دانشجويان "ذهنی گرايی" و کافی است دانشجويان کمی بيشتر کنار فعالين کارگری بنشينند تا ژن "عينی گرايی" به آنان منتقل شود. کمتر جنبشی به اندازه جنبش چپ ايران شاهد ظهور چنين استدلالات پا در هوايی بوده است. استدلالاتی که آگاهی کمونيستی را به عنوان يک علم و ايدئولوژی و ارزيابی از سياستهای غالب بر جنبشها را چنين به سخره می گيرند و پايه های مادی شکل گيری آگاهی و سياست را چنين مبتذل می کنند.

8- در اين زمينه به مجموعه مقالات درج شده در شماره 23 نشريه بذر رجوع کنيد.

 

موضع دانشجویان سوسیالیست دانشگاه آزاد تبریز در قبال حق خلق‌ها در تعیین سرنوشت خویش

کسی که حق خلق‌ها در تعیین سرنوشت خویش را انکار کند نه تنها یک سوسیالیست نیست، بلکه یک دموکرات نیز نمی‌تواند باشد. اکنون در آذربایجان فعالین «حرکت ملی آذربایجان» با روش‌های گوناگون خود را پیش‌رو در راه کسب این حق می‌دانند. این سوال مطرح می‌شود که آیا خواست چنین حقی از جانب فعالین حرکت ملی مشروع است؟
کسی که خود را پیگیر حق و حقوق ملی خلق‌های تحت ستم می‌داند، حق ندارد و نمی‌تواند ستم بر یک خلق را انکار نماید! زیرا در این صورت او نه برای رهایی ملی خلق‌ها، که برای کسب سلطه بر سایر خلق‌ها تلاش می‌کند. کسانی که خود را مخالف ستم ملی می دانند در آنادولی حامی سرسخت دولت ترکیه هستند، دولتی که نه تنها حقوق ملی ۲۰ میلیون کرد ساکن آنادولی بلکه وجود ۲۰ میلیون انسان را انکار می‌کند و هر روزه از تمامی تریبون‌های رسمی و غیر رسمی فاشیستی‌ترین مواضع تحقیرآمیز علیه خلق کرد را اتخاذ می‌کند. هرگونه اعتراض مدنی و بر حق مبارزان حقوق ملی را به نظامی‌ترین شکل ممکن پاسخ می‌دهد. فعالین حرکت ملی نه تنها به مواضع فاشیستی دولت ترکیه اعتراض نمی‌کنند بلکه مبارزان رهایی ملی خلق کرد را تروریست می‌نامند. زیرا ملی‌گرایی این‌ها بر اساس زبان «تورکی» است و استخوان‌های پوسیده ی جنایت‌کارانی مانند «چنگیزخان» و ...
کسی که خود را موظف به افشای جنایت علیه مردم آذری قاراباغ می‌داند، انکار نسل‌کشی میلیون‌ها ارمنی در شرق ترکیه را در آغاز قرن بیستم از اصول پایه‌ای خود می‌داند. هر گونه اقدام دموکراتیک جهت افشای این جنایت تاریخی را با ترور پاسخ می‌دهد. به یاد داشته باشیم ترور هرانت دینک، روزنامه‌نگار ارمنی تبار ترکیه در سال پیش را به خاطر تلاش برای مطرح کردن نسل‌کشی ارامنه توسط پان‌ترک‌ها. این چنین اشخاصی نه تنها نمی‌توانند مدافع مردم مظلوم قاراباغ باشند، بلکه خود در این جنایات شریکند. زیرا در دوران حکومت «ابولفضل ائل‌چی‌بی» (از پان‌ترک‌های معاصر و پدر معنوی حرکت ملی آذربایجان) در سال ۱۹۸۸ در کشتار ارامنه ی شهر «سومقاییت» نقش اصلی را داشتند و آتش جنگ قاراباغ را برافروختند و بعدها با تحریک احساسات ناسیونالیستی مردم هیزم به آتش جنگ خانمان‌سوز قاراباغ ریختند.
اعتراض به ستم ملی بر خلق آذربایجان از سوی پان‌ترک‌ها و فعالین حرکت ملی آذربایجان نه از سر مخالفت با اصل سلطه و ستم است که به خاطر این است که چرا «ناسیونالیست‌ها تورک» ما بر خلق‌ها سوار نیستند!
تنها با نفی سلطه است که می‌توان با سلطه بر خلق‌های تحت ستم مخالف بود.
از سوی دیگر شاهد رشد جریانی انحرافی در جنبش چپ هستیم که اعتراض علیه ستم ملی را ناسیونالیسم می‌نامد و انحراف از مسیر جنبش ضدسرمایه‌داری!٬ باید پرسید چگونه است که این جنبش که خود را سوسیالیست می‌نامد هیچ‌گاه علیه امپریالیسم موضع محکمی اتخاذ نمی‌کند؟ چگونه است که این جنبش تنها به اعتراض علیه ستم طبقاتی مهر تایید می‌زند و اعتراض به ستم علیه زن، ستم علیه خلق‌ها و درحالت کلی ستم علیه اقلیت‌ها را مجاز نمی‌شمارد؟
ما معتقدیم سوسیالیسم هر نوع ستم، استثمار و سلطه‌ای را نفی می‌کند و مبارزه با همه ی این‌ها را در گرو مبارزه با تک‌تک این ستم‌ها می‌داند، زیرا نمی‌توان ستم ملی را از ستم طبقاتی و ستم طبقاتی را از ستم بر زن به طور کلی جدا کرد و هم‌چنین نمی‌توان همه ی این ستم‌ها را یک کل فرض کرد زیرا هر ستم ویژگی‌های خاص خود را دارد در عین این‌که تمامی این ستم‌ها ویژگی‌های عمومی دارند.
نتیجه این که مبارزه علیه ستم ملی در گرو مبارزه با سلطه ی طبقاتی و برای سوسیالیسم است و مبارزه برای سوسیالیسم بدون مبارزه با ستم ملی امکان‌پذیر نمی‌باشد.
 

سوسیالیست‌ها و حقوق خلق‌های تحت ستم

جنبش دانشجویی در شرایط ویژه ای قرار دارد. با گریزی از عصیان‌های دانشجویی مه ۶۸ فرانسه نگاهی به شرایط امروز جنبش دانشجویی انداخته و با دیدی انتقادی-پیشنهادی در صدد بازگشایی مباحث در این بحث هستیم.

۴۰ سال پیش در چنین روزهایی فرانسه حال و هوای دیگری داشت. فرانسه درگیر یک شورش تمام عیار بود. دسته دسته ی دانشجویان، ۵ هفته تمام، دانشگاه‌ها و خیابان‌ها را به اشغال خود درآورده بودند و با سنگربندی آماده جنگ با ساختار منجمد ساخته دوگل بودند. ژنرال «شارل آندره ماری دوگل» قهرمان جنگ فرانسویان بود. دوگل در اوج جنگ جهانی دوم زمانی‌که فرانسه به دامان نازیسم می‌خزید، بر سر کار آمد. ژنرال فرانسه را نجات داد و تا سال ۶۹ در مسند ریاست جمهوری باقی ماند. دوگل غرور فرانسویان -که از مغرور ترین افراد جهانند- را به آنان بازگرداند. وی شاید از معدود سران جنگ باشد که سال‌های متمادی پس از آن نیز با محبوبیت و اقتدار در مسند قدرت ماند.

ادامه...

چهل و دومین شماره مسلسل گاهنامه اجتماعی، فرهنگی، هنری و دانشجویی «گونش» بدون ذکر محل انتشار، به دو زبان ترکی آذربایجانی و فارسی در زمستان ٨۶ منتشر شده است. نشریه، با درج شماره ۱ بر روی جلدِ خود، با عنوان دوره جدید معرفی شده است. علت تمایز این دوره با دوره قبل (از شماره اول تا شماره ۴۱) احتمالاً وجود مطالب جدیدی است در بخش اول آن. این مطالب، یادآورِ حال و هوای ماهنامه «دیلماج» است که، با تأسف، ناگزیر از توقف شد. ماهنامه مزبور تا زمانی که منتشر می‌شد، هر شماره اش را به موضوعی اختصاص می‌داد. بخش اول «گونش» هم به موضوعی با عنوان «قارانقوشلار، ۴۰ و ۵۰ ـ جی ایللرده آذربایجان ضیالی حرکتی» (پرستوها، جنبش روشنفکری دهه‌های چهل و پنجاه) حصر شده است. در این بخش، مقالاتی از رحیم رئیس نیا، بهروز دولت آبادی، م.ر. حکم آبادی، و ... در خصوص موضوع یاد شده به چاپ رسیده که عمدتاً خاطراتی هستند از مبارزان چپ جنبش روشنفکری آذربایجان همچون صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، علیرضا نابدل، اصغر عرب هریسی، مرضیه احمدی اسکویی و ... ، که اغلب، بنیانگذاران شاخه تبریز جنبش فدایی به شمار می‌روند. همه این مبارزان، از صمد و علیرضا گرفته تا بهروز و مرضیه، به گواهی آثارشان، در دوره پهلوی دوم در کنار مبارزه عدالت خواهانه در سطح ایران، مبارزه در راه احقاق حقوق فرهنگی ـ سیاسی مردم آذربایجان (که آن را مسئله ملی می‌نامیدند) پیش می‌بردند و در عین حال به مبارزه سایر خلق‌های ستم دیده ایران در راه کسب حقوق قومی ـ سیاسی شان نیز یاری می‌رساندند. آن‌ها این دو نوع مبارزه را نه تنها در تضاد با یکدیگر نمی‌دیدند، بل مکمل هم می‌شناختند.
اصولاً، جنبش روشنفکری چپ دهه‌های ۴۰ و۵۰ در آذربایجان، از آنجا که ایران را کشوری متشکل از اقوام گوناگون نظیر ترک و کرد و فارس و عرب و بلوچ می‌دانستند، لذا در برنامه مبارزاتی ولو نانوشته شان، «مسئله ملی» جای برجسته ای داشت. اهتمام صمد بهرنگی به تهیه و تدوین کتابی خاص برای دانش آموزان آذربایجان، یا ترجمه اشعار شاعران پیشروِ دهه ۴۰ نظیر احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و ... توسط همو، یا نوشتن جزوه «آذربایجان و مسئله ملی» توسط علیرضا نابدل، یا نشر آثار فولکلوریک آذربایجان در مجلات مترقی فارسی زبانِ تهران همچون «خوشه» (به سردبیری احمد شاملو) و در هفته نامه «آدینه» تبریز به کوشش صمد، بهروز، علیرضا، مناف فلکی، محمد حسین صدیق و غیره را می‌توان نمونه‌هایی از دغدغه «ملی گرایی» این روشنفکران در آن سال‌ها دانست.
اما در سال‌های اخیر، «مسئله ملی» از طرف هویت طلبان کنونی آذربایجان صورتی متفاوت از آن دوره به خود گرفته است. مضمون این تفاوت، به رغم اقبال نسبتاً قابل توجه اقشار مختلف مردم آذربایجان (به ویژه جوانان) به حقوق قومی ـ زبانی، به علت هدایت این حرکت از طرف هویت طلبان، به زعم راقم این سطور، ماهیتی واپسگرایانه و غیردموکراتیک یافته است.

ادامه...
 

بیانیه ی دانشجویان سوسیالیست تبریز در محکومیت ستاره‌دار کردن دانشجویان دانشگاه تبریز

ما جمعی از دانشجویان سوسیالیست تبریز با دانشجویان ستاره‌دار اعلام همبستگی می‌کنیم و از تمام دانشجویان بالاخص دانشجویان کرد می‌خواهیم با حمایت خود حراست دانشگاه را گامی به عقب بنشانند. هم‌چنین معتقدیم در چنین شرایطی مطرح و برجسته کردن خواسته‌های ناسیونالیستی فقط باعث ایجاد تفرقه بین دانشجویان شده و در جهت منافع حاکمیت و نماینده ی آن در دانشگاه، یعنی حراست است. تجربه ی دانشگاه سهند نشان داد تنها همبستگی تمامی دانشجویان با تمام تعلقات فکری (سوسیالیست، لیبرال، مذهبی و ...) و تمامی قومیت‌ها و خلق‌ها (ترک، فارس، کرد و ...) از تمامی دانشگاه‌ها می‌تواند باعث پیروزی دانشجویان گردد.
ستاره‌دار کردن دانشجویان در راستای فشار بر فعالین سیاسی است که از سوی دولت اقتدارگرا در حال اجرا است که در ۱۳ آذر ۱۳۸۶ با بازداشت چند ماهه ی ده‌ها دانشجوی سوسیالیست در شهرهای مختلف ایران خود را به طور بارز نشان داد.
همبسته باد دانشجویان دانشگاه تبریز!


۱ خرداد و فروپاشی هژمونی حرکت ملی آذربایجان

۱ خرداد سال‌روز اعتراضات مردم تبریز علیه حکومت در سال ۱۳۸۴ فرارسید و حباب دروغین حرکت ملی ترکید. در ۱ خرداد ۱۳۸۶ کسانی که ادعای رهبری حرکت ملی آذربایجان را دارند در خانه‌هایشان نشستند تا شاهد تراژدی مرگ ناسیونالیسم ترکی-آذربایجانی‌شان که در راستای طرح امپریالیستی خاورمیانه ی بزرگ است نباشند! در ۱ خرداد امسال هیچ اعتراضی انجام نگرفت و توده‌های محروم که خیانت پیشه‌گی رهبران خودخوانده ی حرکت ملی را در ۱ سال اخیر دیده‌اند، دنبال آلترناتیو و ظرف دیگری برای بیان اعتراض خویش از «وضع موجود» هستند. بلاشک سیاست‌های راست‌روانه ی جناح اقتدارگرای جمهوری اسلامی موسوم به «اصول‌گرایان» بالاخص سیاست‌های اقتصادی آن و فشار بی‌سابقه ی آن بر توده‌های محروم در این آگاهی هرچند ناچیز توده‌ها بی‌تاثیر نبوده است. در این فضایی که توده‌ها دنبال آلترناتیوی برای بیان اعتراض خود هستند تنها یک شبح وجود دارد؛ شبح سوسیالیسم!

استعفای نیما پوریعقوب از عضویت در تشکل آرمان دانشجو

خبرهای رسیده حاکی از آن است که «نیما پوریعقوب»، رئیس شورای عمومی تشکل «آرمان دانشجو» از عضویت در تشکل استعفا داده‌است. به نظر می‌رسد دلیل استعفای ایشان مخالفت با راه‌انداختن کارزار انتخاباتی «هادی غفاری» از سوی تشکل آرمان دانشجو باشد. همچنین ایشان در دور اول انتخابات مجلس نیز با ارائه ی لیست انتخاباتی از سوی تشکل آرمان دانشجو مخالفت نموده‌بود. با برگزاری برنامه‌های انتخاباتی «هادی غفاری» از سوی تشکل آرمان دانشجو و به تشنج کشیدن برنامه در روز ۴ اردیبهشت در دانشگاه آزاد تبریز، اختلافات در تشکل آرمان دانشجو و کل «حرکت ملی آذربایجان» بالاگرفته است و انتظار می‌رود افراد بیشتری از عضویت در تشکل آرمان دانشجو استعفا دهند. همچنین باید منتظر نتایج اختلافات پیش‌آمده در «حرکت ملی آذربایجان» نیز باشیم.
 

گزارش مراسم ۴ اردیبهشت تشکل آرمان دانشجو



چهارشنبه ۴ اردیبهشت، دانشگاه آزاد تبریز شاهد برگزاری یک کارزار انتخاباتی از طرف تشکل «آرمان دانشجو» (تشکل ملی‌گرای آذربایجان) بود. «هادی غفاری» (از نمایندگان به دور دوم راه‌یافته) سخن‌ران بود و مهمانان ویژه از فعالین «حرکت ملی آذربایجان» یعنی «حیدراوغلی»، «ایرانی» و ... این مراسم که بخش اعظم آن به سخنرانی انتخاباتی اختصاص یافت، بر خلاف قوانین دانشگاه آزاد (که تبلیغ انتخاباتی در محیط دانشگاه را ممنوع اعلام کرده‌است) برگزارشد. در انتهای مراسم چند تن از دانشجویان به عدم امکان طرح سوالات اعتراض کردند که مجری برنامه تحت فشار دانشجویان حاضر در مراسم مجبورشد تریبون را به یکی از دانشجویان دختر دهد. دانشجوی منتقد در حال طرح سوال بود که با ادای جمله ی «هویت درد من نیست...» مورد هجوم وحشیانه ی «حیدراوغلی» قرار گرفت. دانشجویان حاضر در اعتراض به برخورد غیردموکراتیک و وحشیانه ی «حیدراوغلی» دست به اعتراض زدند که با واکنش فیزیکی اعضای تشکل آرمان روبروشدند. این طرز برخورد و درگیری‌ها نشان داد که جنبش ناسیونالیستی «حرکت ملی آذربایجان» گفتمانی تا چه حد دموکراتیک دارد! در این درگیری‌ها چند تن از دانشجویان جراحات سطحی برداشتند. جالب است که تشکل آرمان در وبلاگ رسمی خود وقایع را برعکس توضیح داده و دانشجویان را به طرفداری از «حیدراوغلی» و حرکت وحشیانه ی او منصوب کرده‌است و دانشجویان معترض را «سوسیالیستهای مقلد مرکز که القاءگر سوسیالیستهای مرکز می‌باشند» معرفی نموده‌است! آیا به راستی اعتراض به هجوم وحشیانه ی یک مرد به سوی دختری جوان تنها به خاطر عدم تعصب کورکورانه نسبت به ملیت، سوسیالیسم و معترضان سوسیالیست هستند؟ باید از فعالین «حرکت ملی آذربایجان» پرسید آیا گفتمان شما هجوم به سوی یک دانشجوی دختر تنها به خاطر عدم پای‌فشاری بر ملیت خود و کتک‌کاری دانشجویان معترض است؟ آیا جنبشی بدون قدرت سیاسی چنین با مخالفان برخورد می‌کند در صورت کسب قدرت سیاسی اردوگاه‌های کردسوزی، ارمنی‌سوزی، فارس‌سوزی و ... راه نخواهد انداخت؟ ماهیت ضددموکراتیک «حرکت ملی آذربایجان» بر همگان آشکار است، چه حرکات لمپنی آن و چه همکاری با دستگاه‌های اطلاعاتی ترکیه، آذربایجان و ایران در سرکوب دگراندیشان!
همچنین «یونس زارعیون» (دبیر سابق تشکل آرمان دانشجو که اکنون در دانشگاه چالوس مشغول به تحصیل کارشناسی ارشد علوم سیاسی است و معلوم نیست در دانشگاه آزاد تبریز چه می کند!) در پایان مراسم با وجود درگیری دانشجویان با اعضای تشکل آرمان اعلام کرد: «کمونیست‌ها جایی در حرکت ملی آذربایجان ندارند!»